ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

پرده آخر

چند ماه بود کار و کاسبی بدجور کساد بود و هر چقدر هم که تلاش میکردیم و این در و اون در میزدیم پولی از جایی در نمیومد. شرکتی که توش کار میکردم تقریبا رو به ورشکستگی بود. اما این قضیه به هیچ وجه روی روحیه آروم و صبور من تاثیر نگذاشته بود. گاها با دوستانم دور هم جمع میشدیم و خوش و بش میکردیم و طبق معمول براشون داستان های من در آوردی خودم رو تعریف میکرد

خواندن این داستان

ناهید - بخش دوم

چند دقیقه ای بود که مبهوت بودم و خیره شده بودم به چمدون توی کمد . اصلا هیچ فکری نمیتونستم بکنم. انگار ارتباط ذهنم با فکرم قطع شده بود. انگار مطمئن نبودم که ما دو تا چمدون داشتیم. نمیتونستم حتی به این موضوع فکر کنم که ناهید ممکنه ترکم کرده باشه. در کشوی لباسهایشو باز کردم. حس کردم حجم لباسها کمتر از قبله. رفتم سمت کمد دیواری ، چند تا از لباسهایی که

خواندن این داستان

ناهید - بخش اول

-    سلام
-    سلام بفرمائید
-    همسرم دیشب خونه نیومده. خیلی نگرانشم. نمیدونم کجاست!
-    بفرمائید بشینید آقا. همکارم چند دقیقه دیگه میاد پیشتون.
چند دقیقه بعد یک افسر تقریبا مسن به سمتم اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
-    سلام قربان چه کمکی میتونم بکنم.

خواندن این داستان

یک زندگی کوتاه

 یک زندگی کوتاه

فرزاد مرد خونگرم و خوش مشربی بود. از همون روزهای اولی که توی دانشگاه دیده بودمش ، چشمم رو گرفته بود و ازش خوشم میومد. قد بلندی نداشت اما خوش تیپ بود. چشمهای کوچکی داشت و همیشه عینک به چشمهاش بود. ته ریش داشت و هیچوقت صورتش رو شش تیغ نمیکرد. لحن بیانش و نوع صحبتش که همیشه پر شور و شعف بود از پسر های دیگه ای که میشناختم مت

خواندن این داستان

خیالی که با رویایش پیچیده

خیالی که با رویایش پیچیده
دارم دیوانه میشم. دارم به چیزهایی فکر میکنم که شدنی نیست. افکاری توی ذهنم میچرخن که نمیشه بهشون جامه عمل پوشوند. الان اصلا وقت عاشق شدن نبود. اون هم عشق به کسی که به هیچ عنوان امکانپذیر نیست. به یاد چشمهاش که میافتم تنشی عجیب کل وجودم رو فرا میگیره. نکاهش من رو به دنیایی میبره که خیلی وقته ازش بیرون اومدم. در مرکز تمام

خواندن این داستان

یک اعتراف خونین

بخش اول
نیلوفر زنی بود حدودا سی و هفت هشت ساله. خوش اندام و روی فرم بود و همیشه سعی میکرد زیبایی ذاتی ای رو که از نوجوونی داشت حفظ کنه. کمی وسواس داشت ، طوری که توی خونه همیشه همه چیز باید سر جای خودش می بود. از مرتب کردن لوازم و خونه لذت میبرد. تقریبا 8 سال بود که از شوهر بد اخلاق و عصبیش جدا شده بود و واقعا هم بعد از جدایی از اون مرد که در سن

خواندن این داستان

تشابهی به زیبایی عشق

تشابهی به زیبایی عشق
خونه من اطرافه شهره. هر روز بعد از کار تقریبا یک ساعت با اتوبوس توی یک جاده خلوت تا محله ای که زندگی میکنم راه هست. البته قبلا توی محله شلوغی زندگی میکردم اما دقیقا هشت ماه و هفت روز پیش در یک حادثه ناگوار سر همسرم خورد به لبه میز نهار خوری و از دنیا رفت. از اون روز به بعد دیگه نتونستم توی اون خونه زندگی کنم.
من عاشق همسر

خواندن این داستان

کسی اینجا هست؟

چندین ساله که دست به قلمم. نوشتن رو دوست دارم و چیزهایی برای خودم مینویسم. چند رمان نیمه تموم دارم که ذهنم درگیر به اتمام رسوندنشونه. زندگیمو دوست دارم ، همسرم زن مهربان و زیباییه که وابستگی خاص و خوبی بهم داره ، دختر کوچکم هم خیلی شیطون و دوست داشتنیه. داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به هفته پیش.
اونشب که برای تولد 42 سا

خواندن این داستان