ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

باتلاق

دندان های طلایی

اون لحظه

اوایل مهر ماه سال 71 بود. اونموقع یه پسر بچه ده یازده ساله بودم. زندگیمون مخارج سنگینی نداشت. من بودم ، مادرم و خواهر کوچیکم. پدرم سال 67 سرباز بود و توی جنگ شهید شده بود. مادرم خیلی غناعت کار بود ، اما همون مخارج کم رو هم باید از جایی تامین میکردیم. توی یه مکانیکی چند تا کوچه بالاتر از خونمون شاگردی میکردم. صاحب مکانیکی اسمش آقا داوود بود. مرد بدا

خواندن این داستان

یک اعتراف خونین

بخش اول
نیلوفر زنی بود حدودا سی و هفت هشت ساله. خوش اندام و روی فرم بود و همیشه سعی میکرد زیبایی ذاتی ای رو که از نوجوونی داشت حفظ کنه. کمی وسواس داشت ، طوری که توی خونه همیشه همه چیز باید سر جای خودش می بود. از مرتب کردن لوازم و خونه لذت میبرد. تقریبا 8 سال بود که از شوهر بد اخلاق و عصبیش جدا شده بود و واقعا هم بعد از جدایی از اون مرد که در سن

خواندن این داستان

تشابهی به زیبایی عشق

خونه من اطرافه شهره. هر روز بعد از کار تقریبا یک ساعت با اتوبوس توی یک جاده خلوت تا محله ای که زندگی میکنم راه هست. البته قبلا توی محله شلوغی زندگی میکردم اما دقیقا هشت ماه و هفت روز پیش در یک حادثه ناگوار سر همسرم خورد به لبه میز نهار خوری و از دنیا رفت. از اون روز به بعد دیگه نتونستم توی اون خونه زندگی کنم.
من عاشق همسرم بودم. ا

خواندن این داستان

کسی اینجا هست؟

چندین ساله که دست به قلمم. نوشتن رو دوست دارم و چیزهایی برای خودم مینویسم. چند رمان نیمه تموم دارم که ذهنم درگیر به اتمام رسوندنشونه. زندگیمو دوست دارم ، همسرم زن مهربان و زیباییه که وابستگی خاص و خوبی بهم داره ، دختر کوچکم هم خیلی شیطون و دوست داشتنیه. داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به هفته پیش.
اونشب که برای تولد 42 سا

خواندن این داستان