ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

یک زندگی کوتاه

 یک زندگی کوتاه

فرزاد مرد خونگرم و خوش مشربی بود. از همون روزهای اولی که توی دانشگاه دیده بودمش ، چشمم رو گرفته بود و ازش خوشم میومد. قد بلندی نداشت اما خوش تیپ بود. چشمهای کوچکی داشت و همیشه عینک به چشمهاش بود. ته ریش داشت و هیچوقت صورتش رو شش تیغ نمیکرد. لحن بیانش و نوع صحبتش که همیشه پر شور و شعف بود از پسر های دیگه ای که میشناختم مت

خواندن این داستان

خیالی که با رویایش پیچیده

خیالی که با رویایش پیچیده
دارم دیوانه میشم. دارم به چیزهایی فکر میکنم که شدنی نیست. افکاری توی ذهنم میچرخن که نمیشه بهشون جامه عمل پوشوند. الان اصلا وقت عاشق شدن نبود. اون هم عشق به کسی که به هیچ عنوان امکانپذیر نیست. به یاد چشمهاش که میافتم تنشی عجیب کل وجودم رو فرا میگیره. نکاهش من رو به دنیایی میبره که خیلی وقته ازش بیرون اومدم. در مرکز تمام

خواندن این داستان

یک اعتراف خونین

بخش اول
نیلوفر زنی بود حدودا سی و هفت هشت ساله. خوش اندام و روی فرم بود و همیشه سعی میکرد زیبایی ذاتی ای رو که از نوجوونی داشت حفظ کنه. کمی وسواس داشت ، طوری که توی خونه همیشه همه چیز باید سر جای خودش می بود. از مرتب کردن لوازم و خونه لذت میبرد. تقریبا 8 سال بود که از شوهر بد اخلاق و عصبیش جدا شده بود و واقعا هم بعد از جدایی از اون مرد که در سن

خواندن این داستان

تشابهی به زیبایی عشق

تشابهی به زیبایی عشق
خونه من اطرافه شهره. هر روز بعد از کار تقریبا یک ساعت با اتوبوس توی یک جاده خلوت تا محله ای که زندگی میکنم راه هست. البته قبلا توی محله شلوغی زندگی میکردم اما دقیقا هشت ماه و هفت روز پیش در یک حادثه ناگوار سر همسرم خورد به لبه میز نهار خوری و از دنیا رفت. از اون روز به بعد دیگه نتونستم توی اون خونه زندگی کنم.
من عاشق همسر

خواندن این داستان

کسی اینجا هست؟

چندین ساله که دست به قلمم. نوشتن رو دوست دارم و چیزهایی برای خودم مینویسم. چند رمان نیمه تموم دارم که ذهنم درگیر به اتمام رسوندنشونه. زندگیمو دوست دارم ، همسرم زن مهربان و زیباییه که وابستگی خاص و خوبی بهم داره ، دختر کوچکم هم خیلی شیطون و دوست داشتنیه. داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به هفته پیش.
اونشب که برای تولد 42 سا

خواندن این داستان