ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

کسی اینجا هست؟

چندین ساله که دست به قلمم. نوشتن رو دوست دارم و چیزهایی برای خودم مینویسم. چند رمان نیمه تموم دارم که ذهنم درگیر به اتمام رسوندنشونه. زندگیمو دوست دارم ، همسرم زن مهربان و زیباییه که وابستگی خاص و خوبی بهم داره ، دختر کوچکم هم خیلی شیطون و دوست داشتنیه. داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به هفته پیش.
اونشب که برای تولد 42 سالگیم سورپرایزم کردن انقدر شیطنت کرد و رقصید که فردا صبحش اصلا نمیتونست از خواب بیدار بشه و نزدیک بود از هواپیما جا بمونن. خانواده همسرم جنوب زندگی میکنن و اونروز صبح قرار بود همسرم و دخترم یک هفته ای برن سری بهشون بزنن و هم از آب و هوای سرد تهرون کمی دور بشن و هم دیداری با اقوام تازه کنن. اما من طی شبهای گذشته کمی بیخوابی داشتم و به خاطر خستگی زیاد اصلا حوصله مسافرت نداشتم. رسوندمشون فرودگاه و برگشتم خونه. زیرکتری رو روشن کردم و نشستم روی کاناپه روبروی تلویزیون.  همیشه وقتی تنها میشم دوست دارم بنویسم و در زمان تنهاییم فکرم بیشتر کار میکنه و میتونم روی چیزهایی که میخوام بنویسم بهتر تمرکز کنم ، در کل وقتی تنها باشم اصلا لازم نیست به روند داستانم فکر کنم ، نمیدونم چرا ولی انقدر غرق داستان هام میشم که کلمات خودشون از توی ذهنم به کاغذ منتقل میشن. اونروز هم توی راه برگشت از فرودگاه داشتم به همین موضوع فکر میکردم که این یک هفته میتونه زمان خیلی خوبی باشه برای اینکه حداقل یکی از داستانهام رو به اتمام برسونم. اصلا حوصله نداشتم لباسم رو عوض کنم و انقدر خوابم میومد که بی خیال قهوه شدم و ترجیح دادم کمی بخوابم و بعد تصمیم بگیرم که با این تنهایی چکار کنم. شاید ده دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که از صدای تق و تق در از خواب بیدار شدم. چشمهام رو که باز کردم کتری جوش اومده بود و صداش توی خونه پیچیده بود.
-    کسی اینجا هست؟ فرهاد خونه ای ؟
و دوباره چند ضربه به در کوبید. صدای یک دختر جوون بود. اما اصلا برام آشنا نبود ، اگر اسمم رو نمیدونست مطمئنا میگفتم نه کسی خونه نیست ! اما کنجکاو شدم که ببینم این دختری که من رو با اسم صدا میکنه و انقدر خودمونیه کی میتونه باشه.
-    زود باش دیگه فرهاد هوا خیلی سرده دارم یخ میزنم.
خودم رو به سختی از روی کاناپه کندم و رفتم سمت در. از توی چشمی که نگاه کردم کسی پشت در نبود. پیش خودم فکر کردم شاید دیده در رو باز نمیکنم و رفته. اما به هر حال در رو باز کردم. یه دختر توی پله ها بود و داشت به سمت پایین میرفت اما صدای باز شدن در رو که شنید برگشت و همینطور که داشت از پله ها بالا میومد گفت
-    فرهاد ، چرا جواب نمیدی ؟ داشتم میرفتم.
 بیست و سه چهار سال بیشتر نداشت ، یک شلوارک زرد رنگ تا زیر زانو پاش بود و یک تاپ آستین حلقه ای سفید. یک جفت صندل لا انگشتی ابری سفید هم پاش بود. پاهاش توی برف قرمز شده بود و بازوهاش از شدت سرما داشت میلرزید. لباسش اصلا مناسب هوای سرد و برفی اونروز نبود. نمیدونم چرا اما وضعیتش رو که دیدم بی اختیار در رو کامل باز کردم
-    بیا تو دختر! این چه وضعیه؟ مریض میشی.
-    آره فرهاد بیرون خیلی سرده. داشتم یخ میزدم. خوب شد خونه بودی.
-    من نمیشناسم شما رو. اسم من رو از کجا میدونی؟ از همسایه هایی؟
مستقیم رفت توی آشپزخونه و کابینت فنجون ها رو باز کرد و یک فنجون برداشت از توی کابینت کنار اجاق هم شیشه نسکافه رو در آورد و در حین نسکافه درست کردن گفت
-    فرهاد باز داری داستان مینویسی؟! حالا میخوای روند داستانت رو روی من تست کنی؟ کجا بودی دیشب چرا نیومدی خونه من؟ منتظرت بودم. میخوری واسه تو هم درست کنم؟
 فکر کردم انگار این دختر قبلا هم اینجا بوده. جای همه چیز رو بلد بود. رفت سر یخچال و درش رو باز کرد
-    از اون شکلات تلخ ها هنوز مونده یا همشو خوردی؟
از توی کشوی یخچال یه شکلات برداشت و فنجون نسکافشو گرفت توی دستش و رفت سمت بخاری.
-    خیلی سرده هوا. بذار یه کم گرم شم میام پیشت. چیکار داشتی میکردی؟
-    نشسته بودم رو کاناپه، میخواستم بخوابم.
متعجب بودم. به خودم شک کردم. پیش خودم فکر کردم شاید حافظمو از دست دادم. این دختر کاملا به خونه من مسلط بود. دقیقتر نگاهش کردم. چشمهای درشتی داشت به رنگ قهوه ای ، پوست روشن و شفاف ، لبهای برجسته ای داشت. موهای لختش ریخته بود روش شونه هاش. صورتش هیچ آرایشی نداشت ، اما زیبا بود. لاغر اندام بود و قد تقریبا بلندی داشت. شاید فقط چند سانت از من کوتاهتر بود. داشت با لبخند شیطنت آمیزی جرعه جرعه نسکافشو میخورد و زیر چشمی من رو نگاه میکرد. اومد سمت من. نسکافش رو گذاشت روی میز و روبروی من ایستاد. دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو گذاشت روی سینم.
-    خیلی دلم برات تنگ شده بود. این دو روز برام مثل یه سال گذشت. چرا نیومدی پیشم؟
مبهوت مونده بودم. نمیدونستم چیکار باید بکنم. زبونم بند اومده بود و شدیدا داشتم به این فکر میکردم که شاید واقعا حافظه ام رو از دست دادم. رفتارش جوری بود که انگار هر چیزی که میگفت کاملا واقعیت بود و این منم بودم که داشتم اشتباه میکردم. دستش رو برد زیر پیرهنم و گذاشت روی پوستم. سرمای دستش باعث شد به خودم بیام. کتف هاشو گرفتم و آروم از خودم جداش کردم و یک قدم عقب رفتم.
-    ولی من واقعا تورو نمیشناسم.
-    عیب نداره ، دفعه پیشم همینجوری شدی. اون چیزایی که آورده بودم هنوز همونجاست !؟
-    چی ؟ نمیدونم.
-    صبر کن الان پیداش میکنم.
دوباره رفت توی آشپرخونه، کشوی کوچک انتهای کابینت ها رو کشید بیرون و خم شد و دستش رو کرد پشت کشو.
-    همینجا قایمش کرده بودم. آهان ایناهاش.
یه کیسه پلاستیکی کوچیک از پشت کابینت بیرون آورد. من اصلا نمیدونستم چی توشه. اصلا نمیدونستم همچین چیزی پشت کابینت هست. ولی اونجور که پیدا بود اون دختر از همه چیز خونه من خبر داشت.
-    دفعه پیشم که اینجوری شده بودی با این همه چیز یادت اومد. بسته سیگارت کو؟
نا خودآگاه به بسته سیگارم که کنار میز تلویزیون بود نگاه کردم. رفت سمتش و برش داشت و دوباره رفت توی آشپرخونه و نشست روی صندلی کنار میز اُپن. یه نخ سیگار در آورد و توتونهای توش رو خالی کرد. وقتی در پلاستیکی که از پشت کابینت در آورده بود رو باز کرد بوی آشنایی به مشامم خورد. بوی ماری جوانا بود. ولی من تا حالا ماری جوانا نکشیده بودم. من حتی به خاطر همسرم و دخترم که از بوی سیگار بدشون میاد خیلی به ندرت سیگار میشکم و اصلا نمیدونستم اون بسته از کجا توی خونه من سر در آورده بود. گل ها و برگ های ماری جوانا رو روی میز اُپن خورد کرد و ریخت توی سیگاری که خالی کرده بود.
توی سه چهار دقیقه ای که داشت اینکار رو میکرد فقط داشتم فکر میکردم. داشتم اتفاقات اونروز و روزهای گذشته رو توی ذهنم مرور میکردم. نمیدونم ولی انگار داشتم یه چیزهای گنگ و محوی به یاد میاوردم. انگار صحنه ای اینچنینی رو قبلا هم دیده بودم و این مکالمات رو قبلا هم شنیده بودم. همونطور که داشت کارشو انجام میداد گفت
-    قول داده بودی امروز منو بکشی ؟ یادته ؟
جا خوردم ! اصلا نمیدونستم داره در مورد چی حرف میزنه و اصلا این حرفش چه مفهومی میتونست داشته باشه. بدون اینکه حرفی بزنم داشتم بهش نگاه میکردم ، داشت خیلی جدی و در عین حال خودمونی باهام صحبت میکرد
-    خواهش میکنم فرهاد. ایندفعه روی قولت بمون. تاحالا چند دفعه قرار گذاشتیم منو بکشی اما هر دفعه یه جوری منصرف شدی. من دیگه نمیتونم ادامه بدم. راستش یه جورایی خودمم دوست دارم اینکارو باهام بکنی.
نمیدونستم چی باید بگم. سیگار رو آماده کرد و اومد سمتم. دستم رو گرفت و هدایتم کرد به سمت کاناپه و نشست روی کاناپه دو نفره ای که روبروی تلویزیون بود. دستم رو کشید به سمت خودش ، نا خودآگاه نشستم کنارش.
-    منظورت چیه بکشمت. مگه به این سادگی میشه کسیو کشت!؟
-    باز داری میزنی زیر قولت. فرهاد من خودم دوست دارم منو بکشی. دلت میخواد التماست کنم؟
سیگاری که آماده کرده بود رو گذاشت روی لبش و فندک رو از روی میز برداشت و آتیش کرد. با همون پک اولی که زد دود غلیظ و خوش بویی توی فضا پیچید. صدای سوختن کاغذ و ماریجوانا توی سکوتی که بینمون بود کاملا قابل شنیدن بود. دو سه تا پک غلیظ زد و دستش رو به سمت من آورد
-    بیا ، چند تا پک بزنی همه چی یادت میاد!
نمیدونستم باید چکار کنم. همه چیز جوری بود که انگار اون دختر داشت راست میگفت. داشتم فکر میکردم که شاید دیوانه شدم یا شاید همه اینها رو دارم توی خواب میبینم. اما وقتی دستم رو به سمتش دراز کردم و سیگار رو ازش گرفتم ، گرمای سیگار رو حس کردم ، فیلتر  سیگار بین لبهای زیبای اون دختر خیس شده بود ، خیسی فیلتر سیگار رو هم حس کردم. این نمیتونست یه خواب باشه ، همه چیز کاملا واقعی بود و تنها چیزی که اشتباه بود من بودم. سیگار رو ازش گرفتم و با اکراه به لبم نزدیک کردم. اولین پک رو که به سیگار زدم یاد چیزی افتادم.
به نظرم رسید این دختر رو قبلا هم دیده بودم، اسمش نوک زبونم بود اما نمیتونستم به یاد بیارم. دود غلیظ سیگار سینه ام رو سوزوند و تک سرفه های بریده بریده ای به سراغم اومد. داشتم ترغیب میشدم که بدونم واقعا چه چیزهایی رو فراموش کردم و برای همین سه چهار تا پک سنگین به سیگار زدم. حسی که اون لحظه داشتم عالی بود. یکباره همه چیز یادم اومد. این دختر رو میشناختم. دقیقا به خاطرم برگشت که مدت زیادی بود که وقتی همسرم و دخترم برای چند ساعت و یا چند روزی از خونه دور بودن این دختر رو میاوردم توی خونه. معاشقه هایی که با هم کرده بودیم رو به خاطر آوردم و اینکه چقدر ازین کار لذت میبردم و اینکه این خیانت چقدر آزارم میداد رو به خاطر آوردم. دلیل جمله غیر متعارفی رو هم که گفته بود به خاطر آوردم.
اینکه هر بار که میومد پیشم ازم خواهش میکرد که بکشمش. میگفت دوست داره به دست من کشته بشه. میگفت خسته شده و نمیتونه خودش رو خلاص کنه و من باید این کار رو براش انجام بدم. میگفت اگر قراره بمیره دوست داره اینکار توسط من صورت بگیره. میگفت اینجوری عاشقانه میمیره.
-    من همه چیز یادم اومد دختر
-    میدونم! بهت گفتم که یادت میاد. حالا تصمیمت چیه؟
-    تصمیم چی؟
-    قولی که داده بودی رو میگم دیگه.
سرم داشت گیج میرفت. به نظرم اومد صدای موسیقی ملایمی داشت توی خونه پخش میشد. حس خوبی داشتم. انگار خوشحال بودم. میدونستم که تاثیر مخدریه که مصرف کردم اما با اینکه کاملا به این موضوع اطمینان داشتم دوست داشتم افکارم تحت تاثیرش قرار بگیره. دوست داشتم خودم رو توی اون حس رها کنم تا ببینم به کجا میرسم.
-    دوست داری چجوری اینکارو بکنم؟
-    یعنی واقعا منو میکشی فرهاد ؟ بالاخره قبول کردی؟
-    آره ولی نمیدونم چرا؟ اصلا هم نمیدونم چجوری باید اینکارو بکنم.
از روی کاناپه بلند شد و رفت توی آشپزخونه و کمتر از یک دقیقه بعد برگشت. یه چاقوی متوسط که دسته ای نقره ای داشت توی دستش بود.
-    دوست دارم با این منو بکشی.
دیگه متعجب نبودم. دوست داشتم توی روند این موضوع قرار بگیرم و ببینم آخرش چی میشه. نمیدونم چرا خودم هم دوست داشتم این حس رو تجربه کنم. دوست داشتم بدونم کشتن دختری به این زیبایی چه حسی میتونه داشته باشه.
روی کاناپه دراز کشید و پاهاشو از توی صندل هاش در آورد و گذاشت روی رون های من. داشت به چاقو نگاه میکرد و باهاش بازی میکرد.
-    وقتی این رو توی بدنم فرو کنی حتما درد داره ! اما مطمئنم که از دردش لذت میبرم. میدونی فرهاد من از هر کاری که تو باهام بکنی لذت میبرم.
کمرش رو از روی کاناپه بلند کرد و گوشه یقه ام رو گرفت و کشید به سمت خودش. پاهام رو از زیر پاهاش در آوردم و جوری روش قرار گرفتم که صورتش دقیقا روبروی صورتم بود. حس خاصی توی چشمهاش بود، انگار داشت از اون شرایط لذت میبرد. چاقو رو از سمت دسته داد به من و دستش رو برد پشت سرم و صورتم رو کشید سمت صورتش.
کمی هلم داد به سمت عقب. یه پام رو گذاشته بودم روی زمین و پای دیگرم رو کنارش روی کاناپه جمع کرده بودم. تقریبا نشسته بودم روی رانهاش اما وزنم رو با پاهام کنترل کرده بودم که سنگینی وزنم اذیتش نکنه. توی چشمهام نگاه قشنگی کرد و لباسش رو داد بالا. شکمش کاملا مشخص شد. پوست سفید و لطیفش کاملا نمایان بود و میتونستم ضربان قلبش رو دقیقا تشخیص بدم. دو انگشت دست راستش رو گذاشت روی ناحیه ای در وسط شکمش ، تقریبا بین دنده هاش. کمی فشار داد و گفت
-    دقیقا همینجا! همینجا که ضربان داره. دوست دارم چاقو رو فرو کنی اینجا
دست دیگرش رو به سمت دست من دراز کرد، همون دستم که باهاش چاقو رو گرفته بودم. نوک چاقو  رو هدایت کرد به سمت نقطه ای که نشونم داده بود و گذاشت روی پوستش و بعد دستم رو رها کرد.
-    هر وقت دوست داشتی چاقو رو فرو کن توی تنم.
همه چیز دست من بود. توی اون لحظه جون اون دختر زیبا توی دستهای من بود و داشت ملتمسانه نگاهم میکرد که جونش رو بگیرم. فشار دستم رو کمی بیشتر کردم طوری که سوزش تیزی چاقو رو روی پوستش احساس کرد، این رو از چشمهاش که کمی بسته شد و لبخند رضایتی که روی لبهاش نشست فهمیدم
-    منو بکش فرهاد، نترس. میدونی که چقدر دوست دارم اینکارو باهام بکنی؟
به عاقبت کاری که داشتم میکردم اصلا فکر نمیکردم. تنها چیزیهایی که برام خوشایند بود صدای موسیقی بود ، زیبایی اون دختر و اینکه جونش رو کاملا سپرده بود دست من. تصمیم گرفتم خواسته ای که ازم داشت رو به انجام برسونم. چشمهام رو بستم. سرم هنوز داشت گیج میرفت. داشتم توی ذهنم تصویر سازی میکردم که بعد از فشردن اون چاقو توی شکمش با چه صحنه ای مواجه میشم. چشمهام رو که باز کردم داشت توی صورتم نگاه میکرد. لبخند دوست داشتنی ای روی لبهاش بود. تنها یک سئوال ازش پرسیدم
-    مطمئنی؟
پلک زد و با چشمهاش بهم فهموند که از همه چیز مطمئنه. اونیکی دستم رو هم گذاشتم روی دسته چاقو و همونطور که داشتم توی چشمهاش نگاه میکردم آروم چاقو رو فرو کردم توی تنش. لبهاشو گاز گرفت و چشمهاش رو به هم فشرد، خون از کنار لبه تیز چاقو بیرون اومد و از روی پوستش سر خورد و ریخت روی زمین. چشمهاشو باز کرد و بهم خندید
-    دوستت دارم فرهاد. واقعا دوستت دارم
چند ثانیه بیشتر طول نکشید. صورتش و بدنش کاملا بی حرکت شد. چشمهاش باز بود اما مردمک چشمهاش هیچ حرکتی نمیکرد. لبخند رضایت هنوز روی لبهاش بود. دستهای من هنوز روی دسته چاقو بود. سرم گیج رفت ، دیگه هیچ چیز از اون زمان یادم نمیاد. فقط این رو میدونم که وقتی بیدار شدم روی کاناپه تنها بودم، اثری هم از اون دختر نبود. سرم هم دیگه گیج نمیرفت ، تنها یک اتفاق افتاده بود، داستانم تموم شده بود و شخصیت اصلی داستانم در پایان قصه مُرده بود.
نویسنده : ارسطو خوشحساب
16 دی ماه سال 1395

بازگشت به صفحه اصلی