ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

تشابهی به زیبایی عشق

تشابهی به زیبایی عشق
خونه من اطرافه شهره. هر روز بعد از کار تقریبا یک ساعت با اتوبوس توی یک جاده خلوت تا محله ای که زندگی میکنم راه هست. البته قبلا توی محله شلوغی زندگی میکردم اما دقیقا هشت ماه و هفت روز پیش در یک حادثه ناگوار سر همسرم خورد به لبه میز نهار خوری و از دنیا رفت. از اون روز به بعد دیگه نتونستم توی اون خونه زندگی کنم.
من عاشق همسرم بودم. اسمش لیلا بود ، واقعا زیبا بود و خیلی دوست داشتنی. البته زیبایی از نظر هر شخصی ممکنه متفاوت باشه. شاید چهره ای در چشم من زیبا باشه اما در چشم دیگری چندان هم زیبا به حساب نیاد. اما من انقدر دوستش داشتم که به خاطرش از کل خانواده ام بریدم البته نه فقط به خاطر زیباییش.
 پدرم مخالف ازدواجمون بود چون سطح فرهنگی متفاوتی داشتیم. من در یک خانواده متوسط بزرگ شده بودم اما اون تنها بود و زندگی مرفهی داشت. پدر و مادرش رو در نوجوانی توی یک تصادف از دست داده بود و کسی رو نداشت و از همون دوران خودش گلیم خودش رو تنها از آب بیرون کشیده بود.
هر روز صبح با اشتیاق دیدن دوباره لیلا وقتی بر میگردم خونه ، میرفتم سر کار و هنگام برگشت فقط به اون فکر میکردم. تمام نقطه ضعف ها و نکته های ظریف احساسی من رو میدونست و جوری باهام رفتار میکرد که کاملا از زندگی ای که در کنارش داشتم راضی بودم. اما اون اتفاق ناگوار یکباره تمام زندگی من رو عوض کرد.
هر جای خونه رو که نگاه میکردم یادش میافتادم. تمام وسائل و لوازم خونه من رو یاد لیلا می انداخت. برای همین تقریبا دو هفته بعد از مرگش همه وسائل رو فروختم. خود خونه رو هم فروختم و به این محله دور افتاده نقل مکان کردم. فقط چند یادگاری ازش نگه داشتم. یک فریزر سفید رنگ قدیمی کوچیک که لیلا خیلی بهش علاقه داشت. میگفت این قبلا مال مادرش بوده و تنها چیزی بود که از مادرش براش مونده بود. بعد از ازدواجمون این فریزر جزو لوازم خونمون بود. چیزهایی که کمتر مورد استفادمون بود توی اون فریزر نگه میداشتیم. بعد از نقل مکانم به خونه جدید تنها چیزی که از لیلا برام مونده بود همین فریزر کوچیک قدیمی بود. گذاشته بودمش توی انباری و زده بودمش به برق. پیش خودم فکر میکردم اینجوری شاید لیلا خوشحالتر باشه.  تابلوی عکس عروسیمون و چند تا عکسی که ازش داشتم رو هم قاب کرده بودم و به دیوار انباری کوبیده بودم. اون انباری شده بود اتاق من و لیلا. هر وقت دل تنگش میشدم و دوست داشتم باهاش خلوت کنم میرفتم توی انباری و چند ساعت همونجا مینشستم و سیگار میکشیدم و با لیلا درد و دل میکردم.
تقریبا یک ماه پیش توی یک روز سرد اواسط زمستون حدود 7 و نیم عصر ، طبق معمول داشتم با همون اتوبوس همیشگی توی اون جاده خلوت میرفتم خونه. سرما انقدر فضای اتوبوس رو پر کرده بود که بخار از نفسم بیرون میومدم. مسافر زیادی هم توی اتوبوس نبود. شاید به جز من چهار پنج نفر دیگه بودن. سرم رو تکیه داده بودم به شیشه اتوبوس و داشتم به زندگی سرد و بی دلیل خودم فکر میکردم و دونه های ریز برفی که با شدت داشت میبارید رو نگاه میکردم. خیابون کاملا با برق پوشیده شده بود. توی این فکر بودم که خوب شد امروز صبح با خودم چتر برداشتم اما نمیدونم چطور شد که خوابم برد. با تکونهای اتوبوس موقع توقف توی ایستگاه بیدار شدم و سراسیمه از اتوبوس پیاده شدم. تا خودم رو جمع و جور کنم اتوبوس رفته بود و اونموقع بود که فهمیدم چند ایستگاه زود پیاده شدم. انقدر خوابم سنگین بود که اصلا متوجه این موضوع نشده بودم. چاره ای نداشتم. باید منتظر میموندم تا اتوبوس بعدی برسه و این ممکن بود شاید یک ساعت طول بکشه. اما اگر دیرتر هم میرسیدم خونه برام فرقی نداشت، کسی هم توی خونه منتظرم نبود.
کنار ایستگاه ایستاده بودم. یقه کاپشنم رو دادم بالا و چترم رو باز کردم و گرفتم روی سرم. دستهام خیلی یخ کرده بود و گوشهام از شدت سرما داشت گزگز میکرد. ایستگاه های اتوبوس توی اون خیابون خیلی قدیمی هستن. فقط چند صندلی پلاستیکی و یک تابلو. تنها دلیل وجودشون اینه که راننده اتوبوس بدونه کجا توقف کنه و مسافرها هم بدونن کجا باید سوار اتوبوس بشن.
یک نفر توی ایستگاه نشسته بود. یه زن بود. خم شده بود و آرنجهاشو گذاشته بود روی زانوهاش و به زمین خیره شده بود. نیمرخ صورتش رو میدیدم. چهره زیبا و آشنایی داشت. احساس کردم شبیه لیلاست. دست کردم توی جیب کاپشنم و کیف پولم رو در آوردم. بازش کردم و عکس لیلا رو نگاه کردم. قلبم تپید. هر وقت این عکسش رو میبینم یاد اون روزی میافتم که رفته بودیم عکاسی تا عکس بگیره. دوباره برگشتم و نیم رخ اون زن رو نگاه کردم. شباهت زیادی بینشون بود. تفاوت هایی با هم داشتن اما چهره اش صورت زیبای لیلا رو در خاطرم تداعی میکرد. نا خودآگاه رفتم سمتش و خیلی دوستانه پرسیدم
-    شما خیلی وقته اینجایید !؟
سرش رو بلند کرد و من رو نگاه کرد. چشم های زیبایی داشت. کمی آرایش داشت. لبهاش دقیقا شبیه لبهای لیلا بود. رنگ چشمهاش فرق میکرد اما نوع آرایشش مثل لیلا بود. صورتش کشیده تر بود. قوز کمی روی بینیش بود که البته اونقدر زیاد نبود و به چهره اش میومد. گونه هاش کمی برجسته تر بود و پیشونیش کمی بلند تر. اما صورتش من رو یاد صورت لیلا انداخت.
-    بله نیم ساعتی میشه ؟
-    خب چرا با این اتوبوس نرفتید؟
-    نمیدونم اصلا حواسم نبود.
-    منم حواسم نبود اشتباه پیاده شدم.
-    توی همین محل زندگی میکنید؟
نگاهش رو دوباره برگردوند رو به زمین.
-    نه با کسی اومده بودم اینجا. نامرد ولم کرد و رفت. مردم خیلی بی وجدان شدن.
آرنجهاشو از روی زانوهاش برداشت و کمرش رو صاف کرد و دست کرد توی جیب پالتوی مشکیش و یه بسته سیگار در آورد. بدون اینکه من رو نگاه کنه یه نخ سیگار گذاشت گوشه لبش و  توی جیبهاش داشت دنبال فندک میگشت. دست کردم توی جیبم و فندکم رو در آوردم و به سمتش گرفتم
-    من سیگارم تموم شده ، یه نخ هم به من میدید؟
بسته سیگارش رو گذاشت روی صندلی کناریش و فندک رو از دست من گرفت و سیگارش رو روشن کرد. احساس خوشایندی نسبت بهش داشتم. اینکه شباهت زیادی به لیلا داشت باعث شده بود باهاش احساس راحتی و دوستی داشته باشم. یه نخ سیگار از توی پاکت در آوردم و فندک رو ازش گرفتم و روشن کردم و نشستم کنارش. چترم رو جوری گرفته بودم که روی سرش برف نریزه. اگر لیلا روی اون صندلی نشسته بود همینکارو میکردم.
-    اینجاها رو بلدید ؟ میدونید چطور باید برگردید خونه ؟
-    خونه ؟ من کجا سیر میکنم تو کجا ؟ خونه کجاست؟ همینکه با یه ماشین تا شهر برگردم خودش کلیه.
احساس کردم آدم درمونده ایه. لحنش خیلی نا امید بود و صورتش هم غمگین و در هم بود.
-    تو توی همین محل زندگی میکنی؟
-    آره خونه من ته همین خیابونه.
به نظرم اومد میخواد سر صحبت رو باهام باز کنه. تقریبا فهمیده بودم چجور زنیه. از لحن صحبتش، از نوع سیگار کشیدنش و از اینکه تنها بدون اینکه اینجاها رو بلد باشه با یه غریبه اومده بود اینجا و حالا هم تنها نشسته بود توی این ایستگاه میشد فهمید که چیکارس. خیلی وقت بود که با هیچ زنی رابطه نداشتم. حتی درست و حسابی هم با هیچ زنی صحبت نکرده بودم. به خودم گفتم ، کی بهتر از این زن ، هم زیباس ، هم شبیه لیلاس و هم خودش داره بهم نخ میده. تصمیم گرفتم بیشتر باهاش صحبت کنم
-    راستش من تنها زندگی میکنم. زنم هفت ماه پیش فوت کرده. خودمم و خودم.
-    جدی ؟ حالا چرا داری اینارو به من میگی!
زیر چشمی نگاهی بهم کرد و حس کردم داره لبخند میزنه. متوجه شده بود که فهمیدم چجور زنیه و قصدم چیه.
-    گفتم شاید بخوای امشب با یه آدم تنها مثل خودت شام بخوری.
-    چه جنتل من؟ منظورت از شام فقط شامه دیگه؟
-    منظورت رو متوجه نشدم.
-    مردها به زنهایی مثل من وعده شام نمیدن مگر اینکه قصد دیگه ای داشته باشن. البته مهم هم نیست، ولی خب خرج داره برات.
انقدر بی پروا این حرف رو بهم زد که برای چند ثانیه نتونستم جوابش رو بدم. معلوم بود مدت زیادیه که داره اینجوری زندگی میکنه و از همین راه امرار معاش میکنه. تصمیم گرفتم منم دلیل این پیشنهادم رو بهش بگم. کیف پولم رو دوباره در آوردم و بازش کردم و عکس لیلا رو گرفتم روبروش
-    این عکس زنمه. راستش دیدمت خیلی یاد زنم افتادم واسه همین اصلا سر صحبت رو باهات باز کردم.
-    فکر نکنم دلت بخواد زنتو با من مقایسه کنی؟ تو اصلا میدونی من چجور آدمی هستم؟
-    مهم نیست برام. مهم اینه که منو یاد اون میندازی.
سکوت کرد. من هم دیگه چیزی نگفتم. یه نخ سیگار دیگه روشن کرد. سیگارش داشت تموم میشد که اتوبوسی رو به اندازه یک نقطه در ته جاده دیدم. از اون فاصله تقریبا ده دقیقه ای طول میکشید تا به ایستگاه برسه. داشت همینطور بهمون نزدیکتر میشد و من هم در سکوت محضی که بینمون بود منتظر شنیدن جوابش بودم.
اتوبوس تقریبا رسیده بود به ایستگاه  و داشت سرعتش رو کم میکرد تا توقف کنه. از روی صندلی بلند شدم دلم رو به دریا زدم و دوباره پرسیدم
-    من با این اتوبوس میرم! دعوتم رو قبول میکنی یا نه؟
از روی صندلی بلند شد و کنار من ایستاد، دستهاشو کرد توی جیب پالتوش و خیلی آروم گفت
-    از اونیکی که خیری بهمون نرسید ، با تو میام ببینم چی میشه
توی بیست دقیقه ای که توی اتوبوس بودیم حرفی نزدیم و تمام زمان در سکوت گذشت. وقتی به ایستگاه رسیدیم از روی صندلی بلند شدم و اون هم پشت سرم از اتوبوس پیاده شد. دلم میخواست فکر کنم لیلا کنارمه.
-    اشکال نداره دستت رو بگیرم؟
نیشخندی زد. معلوم بود که حسهای من براش مسخرس. سرش رو تکون داد و دستش رو از توی جیبش در آورد. دستش رو توی دستم گرفتم. حس خیلی خوبی داشتم. همیشه وقتی با لیلا قدم میزدیم دستم رو توی دستش میگرفت و خودش رو بهم میچسبوند. کمی خودم رو بهش نزدیک تر کردم و تقریبا کتفم رو به شونه اش چسبوندم. داشتم توی تفکراتم با لیلا قدم میزدم. دو سه تا کوچه پیاده رفتیم تا رسیدیم خونه.
وسائل زیادی توی خونه ام ندارم. یک دست مبل دست دوم. یک میز ناهار خوری و یک تلویزیون. کل لوازم زندگی منه به اضافه لوازم کمی که توی آشپزخونه دارم. لیلا همیشه عاشق تجملات زندگی بود. خونمون پر بود از لوازم و وسائل ، اما بعد از مرگ لیلا اصلا حس و حالی برای خریدن لوازم زندگی نداشتم.
وارد خونه که شدیم چراغ ها رو روشن کردم و جلوتر وارد اتاق پذیرایی شدم.
-    راحت باش. پالتوتو درآر. خونه گرمه. جالباسی پشت دیوار هست.
 وقتی داشت لباسش رو درمیاورد داشتم براندازش میکردم. لاغر بود اما اندام خوشفرم و توپری داشت. از لیلا کمی درشت تر بود. به نظرم خوش اندامتر از لیلا اومد. زیر پالتوش یه یغه اسکلی یاسی رنگ تنش بود که تمام گردنش رو پوشونده بود و شلوار جین آبی تیره. شالش رو که برداشت رنگ موهاش نظرم رو خیلی جلب کرد. هایلایت صورتی رنگ داشت روی موهای روشن. ریشه موهاش قهوه ای بود و ترکیب قشنگی رو ایجاد کرده بود. یک جفت گوشواره ارزون قیمت که سنگهای درشت قرمز رنگی داشتند هم توی گوشهاش بود. رفتم توی آشپرخونه و زیر کتری رو روشن کردم. وقتی برگشتم کنار بخاری ایستاده بود جورابهاشو در آورده بود و داشت پاهاشو کنار بخاری گرم میکرد. نگاهش کردم. خیلی زیبا بود. احساس میکردم دوستش دارم. خیلی وقت بود که جای یک زن توی خونه من خالی بود. کتم رو در آوردم و انداختم روی مبل.
-    دسشویی کجاست ؟
با دست به سمت در دستشویی که در انتهای راهرویی که به اتاقها ختم میشد بود اشاره زدم. وقتی داشت میرفت سمت راهرو ، نگاهش میکردم. خیلی زیبا و با وقار راه میرفت. خیلی داشتم به اینکه چقدر این زن میتونه دوست داشتنی باشه فکر میکردم. از خودم راضی نبودم. اول فکر میکردم به خاطر شباهتش به لیلا اینطور مجذوبش شدم اما در خودم اینطور حس میکردم که انگار داشتم به خودش انقدر وسواسانه علاقه نشون میدادم. ساعت حدود 9 شب بود و دلم نمیخواست بودنش توی خونه من زود تموم شه. از دستشویی که بیرون اومد دوباره رفت سمت بخاری. احساس کردم داشت غریبی میکرد و به خاطر سکوت حاکم بر خونه کمی معذب شده بود. رفتم سمتش و یکی از صندلی های کنار میز رو برگردوندم به سمت بخاری و نشستم
-    میتونم باهات راحت حرف بزنم؟
-    بگو آره گوش میکنم.
-    من آدم خیلی احساساتی ای هستم! از بعد از مرگ زنم هیچ زنی توی خونه من وارد نشده. ولی تو با بقیه فرق داشتی برای من. ازت یه خواهشی دارم.
سرش رو تکون داد. انگار حوصله نداشت حرفهام رو بشنوه یا شاید هم ازین حرفها قبلا زیاد شنیده بود. اینطور برداشت کردم که منتظر ادامه حرفهای منه
-    تا فردا با من باش. میخوام حست کنم. میخوام عاشقت باشم. میخوام دوستت داشته باشم. صبح برات ماشین میگیرم هر جا خواستی برسونتت. ولی امشب رو بذار عاشقانه باهات باشم. تو هم هیچکاری لازم نیست بکنی. اصلا فقط باهام بازی کن. نمیدونم میتونم منظورم رو بهت برسونم یا نه ! از نظر مالی هم مشکلی نیست هر چی بگی قبول میکنم. اصلا هم ازت درخواست رابطه اونجوری ندارم.
احساس کردم کمی تعجب کرد و نوع نگاه کردنش به من تغییر کرد. دستش رو به سمت صورتم آورد و گذاشت زیر چونه ام. دستش خیلی لطیف و گرم بود. بهش حس خیلی خوبی داشتم.
-    فقط همین. یعنی حاضری به خاطر این کار بهم پول بدی.
-    آره فقط همینو میخوام ازت. خیلی افسردم. نیاز دارم به یه همچین چیزی.
-    باشه. من که مشکلی ندارم. خونه خیلی گرمه
پایین لباس یقه اسکیش رو گرفت و به سمت بالا کشید و درش آورد. یه تاپ آستین حلقه ای سفید رنگ تنش بود. اندام زیباش نگاه هر مردی رو میتونست به خودش جلب کنه. لباسش رو انداخت روی مبل کنار کت من.
-    خب برای شام قراره چیکار کنیم؟
دستم رو به سمتش دراز کردم و دستش رو گرفتم. توی صورتش نگاه کردم
-    میشه بشینی روی پای من.
اندام زیباشو چرخوند و با ناز و خیلی ظریف خودش رو توی بغلم جا کرد و نشست رو پاهام. وزنش زیاد نبود. یک دستم رو حلقه کردم دور کمرش ، شروع کردم با دستش که توی دستم بود بازی کردن.
-    خیلی دوستت دارم. نمیدونم چرا ولی ازینکه اینجایی خیلی حس خوبی دارم.
حس کردم از این کارها و حرفهای من خوشش اومده بود. شاید همین کمبود هایی که من داشتم رو اون هم توی وجودش داشت. لبخندی زد.
-    نگفتی برای شام چیکار قراره بکنی؟ من ناهارم نخوردم.
صورتم رو به صورتش نزدیک تر کردم. جوری که لبهاش روبروی لبهام بود.
-    یه فکری براش میکنم. نگران نباش.
دلم میخواست ببوسمش. انگار فهمید. دستش رو از توی دستم بیرون کشید و با دو دستش پشت سرم رو گرفت و لبهاش رو روی لبهام فشرد. طعم و بوی رژ لبش رو کاملا حس میکردم. قلبم داشت تند میزد. حس میکردم عاشقشم و اون هم همین حس رو به من داره. محو بوسیدنش شده بودم. توی حس عجیبی بودم که یکباره به خودم اومدم. کمی به عقب هلش دادم
-    دلم میخواد عاشقانه باهات باشم. اصلا به این فکر نکن که واسه همچین کاری اومدی تو خونه من.  
داشت توی چشمهام نگاه میکرد. تعجب کرده بود که من چجور آدمی هستم ، تعجب توی صورتش به زیبایی مشخص بود.
-    نظرت چیه بریم یه فکری به حال شام بکنیم؟
از روی تخت بلند شدم و دستم رو به سمتش دراز کردم. دستش رو گذاشت توی دستم. کشیدمش سمت خودم و از روی تخت بلندش کردم. بردمش توی پذیرایی.
-    تلویزیونو روشن کن ، تا من یه چیزی ردیف میکنم تو هم یه کانال خوب پیدا کن.
رفتم توی آشپزخونه. از خودم خوشم اومده بود. از اتفاقاتی که داشت میافتاد راضی بودم. نیم ساعتی طول کشید تا دو تا ساندویچ آماده کنم. وقتی برگشتم توی پذیرایی. خوابیده بود روی کاناپه دو نفره روبروی تلویزیون و دستش روی پیشونیش بود. یک دستش از لبه مبل آویزون بود. پاهاش رو هم گذاشته بود روی دسته کاناپه. از تمام اون زیبایی. نیمه صورتش معلوم بود. بازوهاش و پاهاش که تا مچ زیر شلوار جین تنگش پنهان بود.
من بودم ، زن زیبایی که توی خونه من خوابش برده بود و دو تا ساندویچ سرد که توی دستهام گرفته بودم. رفتم سمش، ساندویچ ها رو گذاشتم روی میز وسط پذیرایی. نشستم روی کاناپه کنار پاهاش. لاک مشکی به ناخنهای پاهاش زده بود. انگشتم رو کشیدم کف پاش.
-    بیدار شو عزیزم ، شام حاضره.
دستش رو از روی پیشونیش برداشت و زیرچشمی من رو نگاه کرد.
-    نخوابیده بودم. داشتم استراحت میکردم.
بلند شد و نشست. کمی خودش رو کشید سمت من، دستش رو دراز کرد و یکی از ساندویچ ها رو برداشت.
-    نوشابه نداری؟
از روی کاناپه بلند شدم و دو تا لیوان و نوشابه رو از توی آشپزخونه آوردم. وقتی برگشتم داشت با ولع ساندویچش رو میخورد. معلوم بود خیلی گرسنه است. غذا رو توی سکوت خوردیم. نه اون حرفی میزد و نه من. غدامون تقریبا تموم شده بود که پرسید
-    تو که انقدر زنتو دوست داشتی چرا هیچ عکسی ازش توی خونت نیست!؟
تمام حال خوبم یکباره از وجودم بیرون رفت. یاد لیلا افتادم. دوباره به خودم اومدم. حس غم وجودمو فرا گرفته بود.
-    نکنه همه اینایی که واسم تعریف کردی دروغ بوده ؟
نگاه سرد و بی تفاوتی کرد. انگار مطمئن بود که بهش دروغ گفته بودم. دلم نمیخواست از اتاق مخصوصی که توی انباری برای خودم و لیلا ساخته بودم حرفی بزنم. اما این رو هم نمیخواستم که این زن فکر کنه من یه دروغگوئم که برای ارضاء کردن روانم آوردمش توی خونه.
-    اتفاقا چند تایی تابلو ازش دارم. توی زیرزمین یه اتاق مشترک باهاش دارم. همه عکسها و لوازمش اونجاست! راستش گاهی میرم و باهاش خلوت میکنم.
-    یعنی انقدر زنتو دوست داشتی؟
-    خیلی دوستش داشتم. اون هم منو دوست داشت. بعد از مرگش زندگی من دیگه زندگی نشد. میبینی که اوضاعمو. به خاطر یه کم محبت چجوری دارم دست و پا میزنم. بازم نمیدونم آخرش چی میشه! با اینکه میدونم اینا همش الکیه اما بازم دلم رو با تو دارم خوش میکنم.
-    ولش کن. بیا بریم تو تخت.
انگار احساس کرد چقدر غمگینم. از روی کاناپه بلند شد و رفت سمت اتاق خواب. خیلی به هم ریخته بودم و باید خودمو جمع و جور میکردم.
-    تو برو من یه سیگار بکشم میام.
رفتم کنار پنجره. گوشه شیشه رو باز کردم. هوای سردی به صورتم خورد. هنوز داشت ریز ریز برف میبارید. هوای سرد با هر پکی که میزدم با دود غلیظ سیگارم غاطی میشد و وارد ریه هام میشد. دلم نمیخواست به لیلا فکر کنم. فقط دوست داشتم به اون زن زیبایی که توی اتاق خوابم بود فکر کنم. وسواسی که به فکر کردن به لیلا داشتم دیگه داشت عذابم میداد. پیش خودم گفتم حداقل امشب رو بهش فکر نمیکنم. خودم رو میسپرم دست این زن.
سیگارم که تموم شد رفتم سمت اتاق خواب. در اتاق بسته بود ، در زدم و وقتی در رو باز کردم با صحنه ای باورنکردنی روبرو شدم. نمیتونستم نگاهم رو از روی اندامش بردارم. از نوک انگشت های پاش بر انداز کردم تا صورت زیباش. روی تختی خوابیده بود که که متعلق به من بود. با چشمهاش به کنارش اشاره زد و بهم فهموند که میخواد کنار دراز بکشم
-    خودم دلم میخواد امشبو باهات باشم. تو مرد خوبی هستی.
ازش بیشتر خوشم اومد. هول شده بودم. یعنی این زن به خواسته خودش میخواست با من باشه. حس میکردم از من و حس هام خوشش اومده.
واقعا شب بیاد موندنی ای بود. زن فوق العاده ای بود و خوب بلد بود چطور با یک مرد رفتار کنه. تحمل کردن این مدت طولانی برای بودن با همچین زنی واقعا ارزشش رو داشت. ساعت نزدیک 3 صبح بود که در آغوشم خوابش برد. خیلی خسته بودم. به هیچ چیز به جز خاطراتی که در همون چند ساعت با هم ساخته بودیم نمیتونستم فکر کنم. همین تفکرات توی سرم بود که خوابم برد.
دقیق یادم نمیاد داشتم چه خوابی میدیدم که از خواب پریدم اما وقتی بیدار شدم تنها بودم. حس غریبی داشتم. پیش خودم فکر کردم شاید همه اینها رو داشتم توی خواب میدیدم. چراغ حال روشن بود و ساعت دیواری توی پذیرایی از لای در معلوم بود. ساعت حدود چهار و نیم صبح بود. از توی تخت بلند شدم و لباسم رو پوشیدم. تخت کاملا به هم ریخته بود. انگار تازه داشتم از خواب بیدار میشدم. پیش خودم فکر کردم {پس کجا رفته! این موقع شب کجا میتونه رفته باشه؟} لباسهاش هنوز کنار تخت روی زمین افتاده بود.
توی دستشویی نبود. توی آشپرخونه هم نبود. حمام و دو اتاق دیگه خونه رو هم نگاه کردم. اثری ازش نبود. ترسیدم. فکر کردم شاید رفته باشه توی زیرزمین. واقعا نمیدونستم اگر رفته باشه اونجا چکار باید بکنم. آروم رفتم سمت زیرزمین. لای در باز بود و از بالای پله ها معلوم بود که چراغش روشنه. یخ کردم. قلبم به تپش افتاده بود و احساس کردم فشارم افتاده. آروم از پله ها رفتم پایین. اصلا دلم نمیخواست چیزی که میدیدم حقیقت داشته باشه. اون زن کنار فریزر لیلا ایستاده بود و داشت توی فریزر رو نگاه میکرد. توی اون لحظه فقط داشتم به یک چیز فکر میکردم و اون فکر این بود {امکان نداره این زن کنار لیلا توی اون فریزر کوچیک جا بشه}

نویسنده : ارسطو خوش حساب
27 دی 1395

بازگشت به صفحه اصلی