ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

یک اعتراف خونین

بخش اول
نیلوفر زنی بود حدودا سی و هفت هشت ساله. خوش اندام و روی فرم بود و همیشه سعی میکرد زیبایی ذاتی ای رو که از نوجوونی داشت حفظ کنه. کمی وسواس داشت ، طوری که توی خونه همیشه همه چیز باید سر جای خودش می بود. از مرتب کردن لوازم و خونه لذت میبرد. تقریبا 8 سال بود که از شوهر بد اخلاق و عصبیش جدا شده بود و واقعا هم بعد از جدایی از اون مرد که در سن کم عاشقش شده بود و ازدواج کرده بود ، معنای زندگی رو فهمیده بود.
البته اونطور که من به یاد میارم اون مرد قبل از ازدواجش با نیلوفر اینطور نبود و یکی دو سال بعد از آغاز زندگی مشترکشون رفته رفته عصبی و عصبی تر شده بود ، جوری که گاهی سر مسائل خیلی کوچک طوری نیلوفر رو میزد که دست و صورتش کبود میشد. من اون زمان ها رو خوب به یاد ندارم. اون موقع شاید فقط ده دوازده سالم بود. اما صحنه هایی از آشوب هایی که در اتاق خواب خونمون اتفاق میافتاد رو به خاطر میارم. همیشه توی خونه جنگ بود و دعوا و ترجیح میدادم بیشتر زمانم رو توی کوچه و خیابون بگذرونم. کسی هم از این موضوع گله ای نمیکرد. همون موقع ها بود که با هزار مکافات تونست از پدرم طلاق بگیره.
البته من پسر نیلوفر نبودم. پدرم وقتی با نیلوفر ازدواج کرد که 9 سالم بود. مادر خودم رو هم به یاد نمیارم چون زمانی که از پدرم جدا شد و با نامزد قبلیش ازدواج کرد من چند ماه بیشتر نبود که به دنیا اومده بودم. پدرم میگفت مادرم اصلا دلش راضی به ازدواج با مردی مثل اون نبوده و به اصرار پدرش که با پدر پدر من دوستهای قدیمی بودند با پدرم ازدواج کرده بود.
با همه این تفاصیر نیلوفر با من مثل پسر خودش رفتار میکرد. وقتی از هم جدا شدند تصمیم گرفتم با نیلوفر بمونم. خودش هم موافق بود، پدرم هم هیچ مخالفتی نداشت و شاید حتی از این تصمیم من خوشحال شد. به هر حال این ازدواج نافرجام برای من یک حسن داشت. اینکه از آینده نامعلومی که با پدرم داشتم رها شدم و به آینده ای روشنتر نزدیکتر.
چیزهایی که تعریف میکنم زمانی اتفاق افتاد که تقریبا هفده ساله بودم. زندگی راحتی داشتیم. نیلوفر کار و در آمد تقریبا خوبی داشت. من هم سعی میکردم فرزند خوبی براش باشم. دوستش داشتم و چیزی جز محبت و احترام بینمون نبود. مدرسه میرفتم و سالی بود که قرار بود دیپلم بگیرم.
اون روز صبح دیر از خواب بیدار شدم. امتحان داشتم و دیرم شده بود. نرسیدم تخت خوابم رو مرتب کنم. دوش هم که گرفتم همه چیز رو توی حمام نامرتب رها کردم. میدونستم نیلوفر به این موضوع حساسه اما وقت بسیار کم بود و فقط میتونستم سریع لباس عوض کنم و از در بیرون برم. با نیلوفر که خداحافظی میکردم صورتش رو بوسیدم و گفتم
-    دست به هیچی نزن ، خودم میام همه رو مرتب میکنم.
لبخندی زد و باهام روبوسی کرد و همینطور که داشت دنبالم تا جلوی در میومد گفت
-    من دو سه ساعت دیگه میرم بیرون ، توی خونه سرم با همین چیزا گرمه.
ازش خداحافظی کردم و مثل هر روز از خونه رفتم بیرون. اون چند ساعت همه چیز عادی و معمولی طی شد اما وقتی که برگشتم خونه همه چیز اون زندگی عادی و معمولی تغییر کرد.
دو سه ساعت گذشته بود و امتحانم رو خوب نداده بودم. دلم میخواست برم خونه و توی تختم چند ساعت موسیقی گوش کنم و به هیچی فکر نکنم و کمی بخوابم. اما اتفاقاتی که از اون لحظه به بعد افتاد خواب رو تقریبا تا همین الان از چشم من گرفته.
لای در باز بود. جای کفش روی فرش و سرامیک جلوی در حمام به چشم میخورد. نمیدونم چرا اما همون موقع احساس کردم که اتفاق بدی افتاده. تنم مور مور شد. از کنار میز ناهار خوری وسط پذیرایی رد شدم و با یک دستم در حمام رو تا انتها باز کردم. خشکم زد. کیفم از دستم افتاد همونجا جلوی در.
کاشی های سفید و براق کف حمام پر از خون بود. خونی که داشت از کنار راه آب کف حمام سر میخورد توی فاضلاب. نیلوفر کنار وان چمباتمه زده بود و زانوهاش رو با دو دستش گرفته بود و جمع کرده بود توی سینه اش. سر زانوهاش خونی بود و کنار لبش. موهاش کاملا به هم ریخته بود. آینه حمام شکسته بود و تکه های بزرگ و کوچکش ریخته بود روی زمین. خون سرخ رنگی از بین دست ها و زانوهای نیلوفر جاری بود روی ساق پاهاش و به خون کف حمام اضافه میشد.
یک مرد کف حمام دراز کشیده بود با کت و شلوار سیاه رنگ. موهاش تقریبا جوگندمی بود. ساعت زیبایی به مچ دستش بود و دکمه سردست های آستینش نظرم رو به خودش جلب کرد. دکمه های کتش باز بود و سفیدی پیراهنش با لکه های بزرگ خون کاملا توی چشم میزد.
یک قدم جلوتر رفتم و رسیدم بالاسرش. کفشم کاملا توی خون فرو رفته بود. چشمهاش باز بود اما حرکت نمیکرد. یک تکه بزرگ از آینه شکسته شده حمام توی گلوش فرو رفته بود. صورت شش تیغش من رو برد به دوران کودکیم. صورتش رو با موهای مشکی تصور کردم. این پدرم بود که داشت کف حمام جون میداد. لبهاش میلرزید. انگار میخواست چیزی بهم بگه.
نگاهم رو برگردوندم سمت نیلوفر. تا به حال انقدر درمانده و ناراحت ندیده بودمش. زیر لب داشت چیز نامفهومی میگفت. دستم رو به سمتش دراز کردم و شونه اش رو لمس کردم. نگاه تندی بهم کرد. دستم رو پس زد و خودش رو کشید اونسمت حمام و دوباره به همون حالت قبل نشست. خیلی ترسیده بود. دقیقا مثل دیوانه ها رفتار میکرد. دوباره بهش نزدیک شدم و تقریبا روبروش قرار گرفتم. خم شدم و با صدای آرومی پرسیدم
-    کی این اتفاق افتاد؟
جواب نداد. شروع کرد به تکان دادن سرش به جلو و عقب و زیر لب چیزی میگفت که قابل درک نبود. دوباره پرسیدم. اما باز هم هیچ جوابی نمیداد. چند دقیقه ای طول کشید تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم و اتفاقات پیش آمده رو هضم کنم. توی حمام قدم میزدم. فضای سه چهار متری حمام رو چندین دفعه طی کردم. تصمیم گرفتم هر چه سریعتر همه چیز رو جمع و جور کنم. دوباره رو کردم به نیلوفر
-    باید اینجا رو مرتب کنیم. لازم نیست کسی از این موضوع چیزی بدونه. باید زودتر تصمیم بگیریم که چیکار میخوایم بکنیم.
نگاهش رو به سمت من برگردوند. احساس کردم حرفم براش خوشایند بود. معلوم بود که با اون حرفم خیالش راحت شد. شاید اینطور فکر میکرد که من با مواجه شدن با جسد پدرم در اون حال ممکنه احساساتی بشم و شاید هم فکر میکرد طور دیگه ای با اون موضوع برخورد کنم. اما من اصلا نیلوفر رو مقصر نمیدونستم. اصلا اون زمان به اینکه اون جسد ، جسد پدرم بود فکر نمیکردم. اینطور در افکارم بود که نیلوفر برای دفاع از خودش اون مرد رو کشته و از این موضوع راضی هم بودم.
شیشه ای که توی گلوش بود رو گرفتم بین دستم و بیرون کشیدم. خون بیشتری جاری شد. نیلوفر رو که نگاه کردم احساس کردم حالش اصلا خوب نیست.
-    تو برو بیرون. خودم از پسش بر میام.
-    نه تنهایی نمیتونی. چیکار باید بکنیم؟
احساس خیلی خوبی بهم دست داد. من تنها کسی بودم که اون زن بهش اطمینان داشت. توی اون سن و سال زمانی که انقدر مورد اعتماد قرار بگیری واقعا حس خوشایندی داره. من پسر جوونی بودم که اون زن تقریبا 40 ساله داشت از من میپرسید که چیکار باید بکنیم ؟ و این من بودم که قرار بود تصمیم بگیرم که چطور این موضوع رو حل کنیم.
پاهای جسد رو گرفتم و به نیلوفر هم اشاره زدم که کتفش رو بگیره. میخواستم بندازمش توی وان تا بتونم کف حمام رو تمیز کنم. بلندش کردیم و آروم گذاشتیمش توی وان. هنوز کمرم رو راست نکرده بودم که صدایی با ترس و اضطراب گفت
-    چیکار دارید میکنید ؟
صورتم رو چرخوندم رو به در. سمیه بود که توی چهار چوب در حمام استاده بود و به ما خیره شده بود. رنگش پریده بود و معلوم بود که ترسیده. رفتم سمتش و تقریبا روبروش قرار گرفتم
-    چیزی نیست. کار خاصی نمیکنیم.
همونطور که داشتم این کلمات رو میگفتم خم شدم و دستم رو از کنار کمرش رد کردم و دستگیره در حمام رو گرفتم، کمی به سمتش کشیدم و با فشار دستم به داخل هدایتش کردم و در رو بستم. سمیه دختری بود که با پدر و مادرش در خانه کناری ما زندگی میکردن. دو سال از من بزرگتر بود و دختر زیبایی بود. گوشه نظری بهش داشتم و گاهی به بهانه درس خوندن میومد خونه ما و توی درس هایی که باهاشون مشکل داشتم بهم کمک میکرد. مادرش هم با نیلوفر رابطه دوستانه ای داشتن. نگاهش رو دوخته بود به نیلوفر.
اگر فقط من و نیلوفر از اون موضوع با خبر بودیم خیلی راحت تر میشد همه چیز رو حل کرد اما با ورود سمیه به ماجرا تصمیم گیری خیلی سخت تر شد. کل داستان رو براش توضیح دادم. طوری که قبول کرد که این قتل فقط به خاطر دفاع از خود بوده. طوری که اینگار تصمیمی نگرفتم ازش پرسیدم
-    حالا به نظر تو چکار باید بکنیم؟
نگاهش رو سریع از روی نیلوفر برداشت و رو کرد به من
-    باید زنگ بزنیم پلیس. موضوع رو براشون تعریف میکنیم. حتما باور میکنن.
-    زنگ بزنیم پلیس چی بگیم؟ بگیر نیلوفر آدم کشته ؟ قتل غیر عمد هم که باشه چند سال حداقل میندازنش زندان.
-    پس چیکار میخواین بکنین. کار دیگه ای نمیشه کرد. باید زنگ بزنیم به پلیس
از توی جیب مانتوش گوشی موبایلش رو در آورد و گرفت سمت من.
-    تو زنگ میزنی یا من بزنم ؟
نیلوفر داشت ملتمسانه به من نگاه میکرد. از نگاهش خوندم که مخالف اینکاره. مطمئنا اگر پای پلیس به اون ماجرا باز میشد و حتی اگر ثابت میکردیم که اون اتفاق فقط یک حادثه بوده ، باید چند سالی رو توی زندان میگذروند. موبایل رو ازش گرفتم و گذاشتم توی جیبم.
-    نه به پلیس زنگ نمیزنیم.
خیلی با تنش و پرخاشگرانه گفت
-    باید به پلیس خبر بدیم. شاید هنوز زنده باشه.
در رو باز کرد وقتی میخواست از در خارج بشه مچ دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت داخل و دوباره در رو بستم. هلش دادم گوشه حمام. با صدای بلند گفتم
-    بهت گفتم نه، اصلا تو واسه چی اومدی تو خونه؟
صدام توی حمام پیچید. ترسیده بود. اشک توی چشمهاش جمع شده بود. با صدای بغض آلودی گفت
-    در باز بود گفتم شاید اتفاقی افتاده باشه.
سعی کردم خودم رو کنترل کنم. سمیه دختر خوبی بود. همیشه با من مهربون بود. دلم نمیخواست آزاری بهش برسونم. اندام لاغرش داشت مثل بید میلرزید. آروم گفتم
-    این موضوع رو خودمون باید حل کنیم. نباید به هیچ کس هیچی بگی! فهمیدی؟
-    من نمیتونم. هر کاری هم بکنی این موضوع یه روزی صداش در میاد. بهتره همین الان به پلیس زنگ بزنی وگرنه من پام رو از در این خونه بذارم بیرون خودم اینکارو میکنم.
داشت با گریه حرف میزد. به دیوار حمام تکیه داده بودم. فکرم بدجور مشغول پیدا کردن یک راه حل منطقی برای این موضوع بود. اومد سمتم و دستم رو گرفت بین دستهاش. پشتش به نیلوفر بود با نگاه معصومانه ای گفت
-    تو که نمیخوای تا آخر عمر عذاب وجدان داشته باشی. اون موبایل رو بده به من. اگه تو نمیتونی من زنگ میزنم.
داشتم نیلوفر رو میدیدم. خم شدنش رو برداشتن اون تکه بزرگ آینه رو از روی زمین دیدم. نزدیک شدنش به سمیه رو هم میدیدم. آروم گفتم
-    سمیه ، تو دختر خوبی هستی. فقط کاش توی این موضوع دخالت نمیکردی.
نیلوفر اون تیکه آینه رو چند بار فرو کرد توی کمرش و دوباره بیرون کشید. چشمهاش رو از درد به هم فشرد و به سمت من افتاد. توی آغوشم گرفتمش. داشت گریه میکرد. ضربه هایی که بهش زده بود انقدر شدید بود که خونی رو که از روی لباسش میریخت رو روی کاشی ها میدیدم. کمتر از یک دقیقه طول کشید که صدای هق هقش قطع شد و چشمهاش رو بست.
همونطور که توی آغوشم بود از روی زمین بلندش کردم و با سختی گذاشتمش توی وان کنار جسد پدرم. نیلوفر کنارم استاده بود و داشت توی وان رو نگاه میکرد. هیچ حرفی باهاش نزدم. حتی توی صورتش هم نگاه نکردم اما وقتی که تکه آینه توی دستش رو انداخت روی زمین متوجه لرزش دستهاش شدم.
لای در حمام رو باز کردم و نگاهی به داخل خونه انداختم. سمیه وقتی اومده بود در ورودی خونه رو بسته بود. دیگه جای نگرانی نبود که کس دیگه ای به این ماجرا قدم بگذاره. کف حمام رو شستم و تمام خون ها رو کاملا پاک کردم. لباسم رو هم همونجا در آوردم. خودم رو هم کاملا تمیز کردم و از حمام بیرون اومدم. لباس های تمیز پوشیدم و لباس های نیلوفر رو هم از توی اتاقش براش بردم جلوی در حمام دادم بهش. وقتی که از حمام بیرون اومد اثری از هیچ خونی نبود. همه چیز کاملا مرتب بود. فقط دو تا جسد توی وان حمام خونمون بود که باید فکری به حالشون میکردم.




بخش دوم
تا شب از اتاقم بیرون نیومدم. نیلوفر هم صدام نکرد. توی ذهنم خاطرات کودکیم رو با پدرم مرور میکردم. غم عجیبی کل وجودم رو گرفته بود. چشمهای معصوم سمیه مدام جلوی نظرم بود. اما نیلوفر برای من از اونها مهمتر بود. اون زن ، زنی بود که با من مثل یک مادر مهربان رفتار کرده بود و وابستگی خاصی بهش داشتم.
اینکه چطور از شر اون دو جسد توی وان راحت بشم فکرم رو شدیدا آشفته کرده بود. نمیدونستم باید چکار کنم. از طرفی هم پدرم فکرم رو مشغول کرده بود. یاد ساعتش افتادم و دکمه های سرآستینش. من از پدرم هیچ یادگاری ای نداشتم. هر چیز که بود پدرم بود و در خاطراتم لحظه های شیرین اندکی باهم داشتیم. تصمیم گرفتم برگردم توی حمام و دوباره ببینمش و ساعتش رو از مچش باز کنم.
ساعت نزدیک نیمه شب بود. تمام چراغ های خونه خاموش بودند. سکوت محض بود. از کنار اتاق نیلوفر که رد شدم از لای در نگاهی به داخلش انداختم. نشسته بود لبه تخت و به پنجره اتاقش خیره شده بود. پاهاش رو روی هم انداخته بود و دستهاش رو کمی عقبتر از بدنش روی تخت گذاشته بود. اصلا متوجه عبور من از کنار اتاقش نشد. دلم به حالش سوخت. معلوم بود بدجور درگیر این موضوع شده.
پشت در حمام حس خاصی بهم دست داد. انگار از تصمیمم پشیمون شده بودم. اما واقعا دلم میخواست اونکار رو انجام بدم. آروم در حمام رو باز کردم و چراغ رو روشن کردم. همه جا تمیز بود. نیلوفر پرده جلوی وان رو تا ته کشیده بود. طوری که اگر کسی وارد حمام میشد هیچ نشونه ای از اون قتل قابل روئیت نبود. به جز بوی بد و کمی که با بوی مواد شوینده قاطی شده بود.
آروم پرده رو کنار زدم. جسد سمیه به پشت روی جسد پدرم افتاده بود و نیمی از اندامش رو پوشونده بود. صورت هر دوشون رو به من بود. انگار خواب بودند. هیچ رنگی توی صورتشون نبود. زیر نور سفید حمام طوری به نظر میومد که انگار مجسمه های گچی ای هستند که با تبهر به شکل آدم های واقعی ساخته شده اند. خون روی لباس هر دوشون تیره شده بود و به قهوه ای میزد.
دست پدرم زیر سمیه بود. مجبور شدم جسد سمیه رو کمی به سمت خودم بکشم تا دستش آزاد بشه. وقتی داشتم ساعتش رو از دستش باز میکردم پاکت سفید رنگی توی جیب داخلی کتش نظرم رو جلب کرد. برش داشتم. خون زیادی روی پاکت ریخته بود که داشت خشک میشد. با دقت بازش کردم. یک نامه داخلش بود و یک پاکت کوچکتر که به خاطر چسبندگی خون خشک شده به پاکت چسبیده بود.
" سلام پسرم. اگر این نامه رو میخونی احتمالا تونستم نیلوفر رو طوری راضی کنم که من رو به خاطر رفتارهای گذشته ام ببخشه و یا حداقل وانمود کرده که من رو بخشیده. امیدوارم پاکت رو همونطور که گفتم در بسته بهت داده باشه.
میدونم که پدر خوبی برات نبودم یا شاید اصلا پدر نبودم. برای همین دلم نمیخواد باهات روبرو بشم. توی مدتی که نبودم کارهای زیادی کردم و درآمد خیلی خوبی داشتم. امشب عازم مسافرتم. مسافرتی که امکان داره برگشتی نداشته باشه. برای همین دوست داشتم برای جبران زمانهایی که نبودم چیزی بهت بدم. چیزیکه برای آینده ای که در پیش داری مفید باشه. توی پاکت کوچکی که همراه نامه هست یک چک بانکی هست. مبلغ قابل توجهیه. هر طور که دوست داری ازش استفاده کن اما من دوست دارم برای تحصیلت ازش استفاده کنی. نمیدونم چه چیز دیگه ای میتونم برات بنویسم به جز اینکه برای تمام لحظاتی که کنارت نبودم متاسفم.
موفق باشی

وقتی داشتم نامه رو میخوندم اشک توی چشمهام جمع شده بود. پدرم واقعا به یک مسافرت بدون برگشت رفته بود. مسافرتی که اکر میخواست هم نمیتونست تصمیم برگشت بگیره.  پاکت کوچک رو باز کردم. یک چک بانکی توش بود. مبلغ زیادی بود. انقدر که میتونست سالها برای زندگی من و نیلوفر کافی باشه. نگاهم رو برگردوندم به سمت جسد پدرم. چهره رنگ پریده و موهای جوگندمیش قلبم رو به درد آورد. احساس گناه کردم. پیش خودم فکر کردم شاید عوض شده بود. شاید دیگه اون مرد عصبی و بد اخلاق نبود. شاید خودش رو اصلاح کرده بود و امروز هم واقعا اومده بود تا از نیلوفر عذرخواهی کنه. اما اون تفکرات دیگه هیچ ارزشی نداشتند. کار از کار گذشته بود و الان من بودم و جسد پدرم ، دختر همسایه و زنی که هر دوی اونها رو کشته بود.
خودم رو جمع و جور کردم و دوباره رفتم کنار اتاق نیلوفر. هنوز همونطور نشسته بود. چندد ضربه آروم به در زدم و در رو تا انتها باز کردم. برگشت و رو کرد به من. غم توی چشمهاش موج میزد. میخواستم موضوع نامه و چک رو بهش بگم اما اون زودتر شروع کرد
-    نباید اونکار رو میکردم! اومده بود عذر خواهی کنه.
بغضش ترکید. اشک از روی گونه هاش جاری شد. از روی تخت بلند شد ، مدام از من عذرخواهی میکرد. میگفت من رو ببخش. میگفت نمیدونه چرا اونکار رو کرده. برام تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده.
یک ساعت بعد از خروج من زنگ خونه به صدا در اومده بود. وقتی در رو باز کرده بود پدرم رو روبروش دیده بود. فکر کرده بود که قصد آزارش رو داره. سعی کرده بود در رو ببنده اما پدرم مانعش شده بود و به زور وارد خونه شده بود. فرار کرده بود توی حمام و قصد داشت در رو قفل کنه اما پدرم جلوشو گرفته بوده و وارد حمام شده بود. میگفت بغلم کرد. به زور بغلم کرد و دستهام رو گرفت و مدام میگفت آروم باش کاریت ندارم. اومدم جبران کنم. توی درگیری بهش گفته بود که قصد سفر داره و فقط اومده برای خداحافظی. اما نیلوفر ترسیده بود و کنترلش رو از دست داده بود. از دستش فرار کرده بود و هلش داده بود به سمت آینه، آینه شکسته بود و روی زمین ریخته بود،  یک تکه از آینه رو برداشته بود و فرو کرده بود توی گلوش.
همه اینها رو با هق هق شدید و فریادهای پشیمانی برام تعریف کرد. حرفش که تموم شد نشست لبه تخت. دستهاش رو گذاشت روی صورتش و شروع کرد به گریه کردن. حالت عجیبی بهم دست داده بود. شدیدا عصبی شده بودم. تمام چیزهایی که برام تعریف کرده بود مثل تصاویری در هم پیچیده جلوی چشمم نمایان بود. خونم به جوش اومده بود. صدای هق هقش داشت اعصابم رو چند برابر به هم میریخت. حس میکردم پدرم رو دوست داشتم. حس میکردم اون هم من رو دوست داشته.فکر میکردم شاید دلیل قطع ارتباط من با پدرم نیلوفر بوده. همه این سالها به خاطر این زن بود که همه چیز اینطور به هم ریخته بود. باید خودم رو جوری خالی میکردم. ضربان قلبم تند شده بود. دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم.
چیز زیادی از مابقی ماجرا به یاد ندارم. اما این رو یادم هست که رفتم سمت نیلوفر و موهاشو توی دستم گرفتم و انداختمش روی زمین. جیغ میکشید. نشستم روی سینه اش. با مشت میکوبیدم توی صورتش. دردی که با هر ضربه توی دستم میپیچید رو به خاطر دارم. وقتی به خودم اومدم که صورتش زیر مشت های پی دی پی و دیوانه وارم کاملا له شده بود. دیگه گریه نمیکرد و صداش هم قطع شده بود. نفس نفس میزدم. از روی سینه اش بلند شدم و به تخت تکیه دادم. دستش داشت میلرزید. خون از توی دهنش بیرون میریخت.
نامه پدرم کمی اونطرف تر روی زمین افتاده بود. خودم رو کشیدم سمتش و برش داشتم. بهش خیره شدم اما اشکی که توی چشمهام بود دیدم رو تار کرده بود. پرتش کردم روی تخت و بلند شدم. نیلوفر رو بغل کردم و بردم توی حمام و گذاشتمش توی وان. هنوز زنده بود. چشمهام تکون میخورد اما نمیتونست حرکت کنه.
از حمام رفتم بیرون و در رو بستم و پشت در روی زمین نشستم. از کارم پشیمون نبودم. تمام این اتفاقات به خاطر نیلوفر افتاده بود. پیش خودم فکر میکردم تنهایی بهتر میتونم با این موضوع کنار بیام. اما باید قبل از هر کاری از شر تمام اون آدمهایی که توی وان حمام خونه توی خون خودشون غلطیده بودند راحت میشدم. تنها کاری که به نظرم رسید رو انجام دادم.
رفتم توی پارکینگ و از ماشین نیلوفر چند لیتر بنزین کشیدم. برگشتم توی خونه و همه اش رو خالی کردم توی حمام و روی جسد ها. رفتم توی اتاقم و کمی لباس و لوازمی که مورد نیازم بود رو گذاشتم توی کوله پشتیم. نامه و چک پدرم رو از توی اتاق خواب برداشتم. از توی آشپرخانه کبریت رو برداشتم و برگشتم توی حمام. بوی بنزین شدیدی پیچیده بود. کبریت رو کشیدم و پرت کردم توی وان. انگار همه چیز سرخ شد. نور شدیدی چشمم رو زد و سوزش خاصی رو توی صورتم احساس کردم.
وقتی داشتم توی خیابون میدویدم تقریبا جایی رو نمیدیدم. جای سوختگی کنار صورتم یادگاری ای از همون شبه. بعد از اتفاقات اون شب زندگی خوبی داشتم. با پولی که پدرم بهم داده بود کار کردم. تفریح کردم. مسافرت رفتم و انقدر در زندگی غرق شده بودم که تمام اون اتفاقات از ذهنم پاک شده بود. هیچ وقت ازدواج نکردم و همیشه تنها بودم. شاید فکر میکردم سرنوشت زندگی من با یک زن چیزی بیشتر و بهتر از پدرم نخواهد شد.
چند شب پیش داشتم با خودم فکر میکردم. همه اون خاطرات رو به یاد آوردم. نمیدونم چرا تصمیم گرفتم خودم رو معرفی کنم و این حرفها رو بازگو کنم. این رو هم نمیدونم که قانون برای یک پیرمرد هشتاد ساله که چندین سال پیش و در نوجوانی چنین جنایتی رو مرتکب شده چه مجازاتی رو در نظر میگیره. اما حالا که این حرفها رو به شما زدم احساس میکنم سبک تر شدم و راحتتر میتونم به مرگ فکر کنم.

پایان
اردیبهشت سال 1396

بازگشت به صفحه اصلی