ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

خیالی که با رویایش پیچیده

خیالی که با رویایش پیچیده
دارم دیوانه میشم. دارم به چیزهایی فکر میکنم که شدنی نیست. افکاری توی ذهنم میچرخن که نمیشه بهشون جامه عمل پوشوند. الان اصلا وقت عاشق شدن نبود. اون هم عشق به کسی که به هیچ عنوان امکانپذیر نیست. به یاد چشمهاش که میافتم تنشی عجیب کل وجودم رو فرا میگیره. نکاهش من رو به دنیایی میبره که خیلی وقته ازش بیرون اومدم. در مرکز تمام رویاهام صورتی رو میبینم که به قدری در نگاهم زیباست که از خود بیخودم میکنه. از همه عجیبتر اینکه انقدر به من نزدیکه که حتی فکر این عشق یکطرفه به مغزش خطور نمیکنه. این فقط یک رویای زیباست. رویایی که مدام توی ذهنم میچرخه. انگار دوباره راه ورود به خطرات گذشته ام هموار شده. در یک سراشیبی عمیق احساسی قرار گرفتم که ایستادن را برام نا ممکن کرده. با چشمهایش به ستاره ها میرسم. دوست دارم توی رویاهام غوطه ور بشم و افکارم رو بسپرم دست احساساتم تا ببینم تا کجاها من رو خواهد برد. تمام نشونه ها رو توی ذهنم دنبال میکنم تا به حسهایی برسم که من رو اینطور درگیر خودشون کردن. دوست دارم این عشق رو بهش نشون بدم. دلم میخواد روبروش قرار بگیرم و توی صورت زیباش نگاه کنم و وقتی با اون چشمهای درشت و قهوه ایش من رو نگاه میکنه از احساساتم براش بگم. بگم چقدر ساده میشه عاشق شد. این یک تناقض در وجودم رقم میزنه. چقدر ساده میشه عاشق شد اما چقدر سخته که بخوای تمام حس هات رو پنهان کنی و وقتی که میبینیش همه احساساتت رو قورت بدی و مثل یک دوست رفتار کنی. از اول هم میدونستم که این میتونه سخت ترین کاری باشه که تا به امروز انجام دادم. اما هیج کدام از این خیالات و افکار دست خودم نبود. از ابتدا هم ناخودآگاهم شروع کرد به اینگونه خیالپردازی های زیبا و نمیدونم اصلا چطور شد که اینجا رسیدم. اصلا دوست ندارم حدس بزنم که اگر به عواطف پنهان من پی ببره چه عکس العملی نشون میده. اصلا دلم نمیخواد نا امیدش کنم. شاید اینطور رابطه ای که الان بینمون هست رو دوست داره. شاید دلیل اینکه با من مهربونه همینه. شاید اگر رفتار دوستانه من تبدیل به یک رفتار عاشقانه بشه همه چیز خراب بشه. به تفکر کردن و رویاپردازی در موردش اعتیاد پیدا کردم. به دیدن خنده هاش وقتی شوخی میکنم. به نگاه شیطنت آمیزش وقتی شیطنت میکنه. شوخ طبعی ظریفی که در وجودش هست من رو تبدیل میکنه به با احساس ترین آدم روی زمین. احساس گناه میکنم. دقیقا حس میکنم که توی این رابطه گناهکارم. انگار دارم از سادگی و زیباییش سوء استفاده میکنم. مطمئنم  که وقتی با من میخنده به چیزی که من فکر میکنم فکر نمیکنه. اگر حتی برای چند لحظه وارد رویای من میشد میتونست درک کنه که چه دردی رو دارم تحمل میکنم. از تحمل این درد خسته شدم. مدت هاست تصمیم دارم این حس رو که مثل خوره در حال خوردن روحمه رو خاموش کنم. مدت هاست هر شب ساعتها از روی این پل عابر پیاده خلوت به پایین نگاه میکنم و ماشین هایی که با سرعت از زیر پاهام عبور میکنن رو تماشا میکنم و غرق در تفکرات تاریک و روشنم میشم. اما اینبار دیگه تصمیمم رو گرفتم. همین  امروز این حس های یک طرفه رو به اتمام میرسونم. اصلا هم برام مهم نیست که بعد از کاری که تصمیم دارم انجام بدم چه اتفاقی قراره بیافته. مهم نیست دیگران در موردم چه فکری خواهند کرد. باز همون تنش همیشگی موقع دیدنش وجودم رو فرا گرفته و در حال هجوم به تمام سلولهای بدنمه. از انتهای سمت راست پل در حال نزدیک شدن به جاییه که ایستادم. با هر قدمش تمام تنم مملو از حس میشه. دلم میخواد قبل از اینکه باهاش روبرو بشم از روی پل بپرم پایین و به تمام این استرس ها خاتمه بدم. اما دیگه دیر شده
-     سلام ، خیلی نگرانت شدم؟ چی شده ؟ گفتی یه اتفاق وحشتناک افتاده ؟ خوبی؟
-    سلام خوبم ، چیزی نیست ، فقط فکر میکنم عاشقت شدم.

ارسطو خوشحساب
13/خرداد/1396



بازگشت به صفحه اصلی