ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

یک زندگی کوتاه

 یک زندگی کوتاه

فرزاد مرد خونگرم و خوش مشربی بود. از همون روزهای اولی که توی دانشگاه دیده بودمش ، چشمم رو گرفته بود و ازش خوشم میومد. قد بلندی نداشت اما خوش تیپ بود. چشمهای کوچکی داشت و همیشه عینک به چشمهاش بود. ته ریش داشت و هیچوقت صورتش رو شش تیغ نمیکرد. لحن بیانش و نوع صحبتش که همیشه پر شور و شعف بود از پسر های دیگه ای که میشناختم متمایزش میکرد. همیشه حرفهای قشنگ و جالبی میزد و توی همه چیز صاحب نظر بود. البته نظر خیلی ها رو توی دوره ای که باهاش همکلاس بودم جلب کرده بود اما همیشه اینطور احساس میکردم که نگاهش به من طور دیگه ایه و از این موضوع لذت خاصی میبردم. مخصوصا وقتی بین دوستانم حرف میزدیم و اونها هم همین نظر رو داشتن احساس غرور خاصی بهم دست میداد و گاهی حتی احساساتی میشدم.
آخر های دوران تحصیلم بود که خیلی واضح و پوست کنده ازم خاستگاری کرد ومن هم خیلی سریع بهش جواب مثبت دادم. یکی دو سالی طول کشید تا شرایط محیا شد و با هم ازدواج کردیم. اما چند ماه بعد از ازدواجمون رفتارش رفته رفته تغییر کرد. گاهی اوقات دقیقا مثل قبل بود، باهوش ، پرحرف ، خوش مشرب و پر شور، اما گاهی اوقات هم توی فکر میرفت و انقدر سرد میشد که حتی گاهی وقتی باهاش صحبت میکردم صدام رو نمیشنید. هفته ای یکی دو شب از خونه بیرون میرفت و تا آخر شب بر نمیگشت. روزها هم گاهی تلفنش رو جواب نمیداد و ساعت ها ازش بی خبر بودم. این موضوع خیلی اذیتم میکرد. هرچقدر سعی میکردم با خودم کلنجار برم که فکر بدی در مورد نکنم نمیشد. همه چیز طوری اتفاق می افتاد که احساس کردم پای یک زن دیگه در میونه. نمیخواستم قبول کنم اما چیز دیگه ای نمیتونست باشه.
یواشکی با تلفن صحبت میکرد. میفهمیدم که در حال قرار گذاشتنه. گاهی سعی میکردم مانع رفتنش بشم اما پرخاشگری میکرد و دعوامون میشد و از خونه میزد بیرون. وقتی بر میگشت سعی میکرد جبران کنه. حرف های خوب میزد. عذر خواهی میکرد و در آغوشم میگرفت. انگار که هیچ اتفاقی بینمون نیافتاده. همه چیز خوب میشد تا زمانی که دوباره این روند تکرار میشد. چند ماهی به این روال گذشت. نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. دعواهامون بیش از حد زیاد شده بود. روش خیلی حساس شده بودم و وسواسانه میخواستم ببینم چکار میکنه. البته میدونستم که چکار میکنه ولی کنجکاو شده بودم که بدونم اون زن کیه که فرزاد انقدر بهش وابستس که حاظره به خاطرش با من اونطور رفتار کنه.
شرایط طوری بود که با هیچ کس نمیتونستم در موردش حرف بزنم. همه فرزاد رو طوری میشناختن که امکان نداشت نظر بدی راجع بهش بدم. یک مرد خوش فکر و خوش رفتار که در هر زمینه ای که صحبت میکرد به جز حقیقت چیزی نمیگفت و نوع بیانش طوری بود که میتونست هر آدمی رو برای قبول کردن تمام حرف هاش راضی کنه. فقط هانیه بود که گاهی باهاش درد و دل میکردم و موضوع رو بهش میگفتم. با هانیه از دوران دانشگاه آشنا شده بودم و تنها کسی بود که همیشه خلاف نظر بقیه از فرزاد خوشش نمیومد. هر وقت در موردش صحبت میشد میگفت این پسره یه جوریه؟ یه مدلیه که باید ازش دوری کرد. زمانی هم که میخواستم باهاش ازدواج کنم هانیه خیلی باهام حرف زد و سعی کرد پشیمونم کنه اما من فکر میکردم فرزاد رو بهتر از همه میشناسم. بعد از ازدواج هم وقتی کارهای مرموز فرهاد رو براش تعریف میکردم بهم خط میداد. میگفت به هر طریقی شده مانع این بیرون رفتن های شبانه اش شم. کلا دید و نظر خوبی نسبت به فرزاد نداشت.
یک شب وقتی از خونه بیرون میرفت جرو بحث شدیدی باهاش کردم. شدیدتر از همیشه. میخواستم هرطور شده توی خونه نگهش دارم. اما وقتی دید به هیچ وجه راضی به رفتنش نمیشم، سکوت کرد و از خونه بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. این همون چیزی بود که میخواستم. از قبل با هانیه هماهنگ کرده بودم که تعقیبش کنه. از پنجره رو به خیابون داشتم میدیدم که ماشین رو از پارکینک بیرون میبره. به فاصله ده بیست متری ، ماشین هانیه رو هم دیدم که بعد از مکث کوتاهی دنبالش راه اقتاد. نیم ساعت بیشتر طول نکشید که هانیه زنگ زد
-    زود پاشو بیا اینجا که میگم.
-    با کی بود هانیه؟ زن بود باهاش؟
انگار نمیخواستم باور کنم که روزی فرزاد بهم خیانت کنه. اما اونطور که هانیه گفت وارد یک خونه شده بود. آدرس رو ازش گرفتم و سریع یه ماشین گرفتم و رفتم پیش هانیه. سوار ماشینش که شدم سیگارش رو تا نصفه کشیده بود. مدت ها بود که سیگار نکشیده بودم. آخرین بار توی دوران دانشگاه با دوستای قدیمیم محض خنده و شوخی چند نخ سیگار کشیده بودم. دستم رو سمت سیگارش بردم و از لای انگشت های کشیدم بیرون و گذاشتم گوشه لبم
-    چی شد؟ تعریف کن؟ با کی بود؟ کسی رو هم دیدی به جز فرزاد؟
یه نخ سیگار دیگه در آورد و گذاشت بین لبهاش و وقتی داشت روشنش میکرد گفت
-    متاسفانه آره. گفتم بهت این پسره مورد داره. زیر بار نرفتی.
-    کی بود؟ چه شکلی بود ؟ حرف بزن دیگه
-    فرزاد با کلید رفت تو. ده دیقه بعدش هم دو تا زن اومدن و رفتن تو.
-    دو تا زن ؟ چجوری بودن ؟ هانیه خیلی به هم ریختم ، حالم داره به هم میخوره
همونطور که داشتیم صحبت میکردیم. یکی از زن هایی که هانیه گفته بود از در خونه اومد بیرون. دوید سمت خیابون اصلی و با سرعت محو شد. از اینکه مطمئن بشم که فکر هایی که در مورد فرزاد کرده بودم حقیقت داشته میترسیدم. از طرفی هم دوست داشتم بدونم با کی رابطه داره.
-    بیا بریم ببینم چه خبره!
این رو گفت و از ماشین پیاده شد. ترسیده بودم. دل توی دلم نبود انگار توان مواجهه با صحنه هایی که قرار بود ببینم رو نداشتم. ولی از ماشین پیاده شدم و دنبال هانیه راه افتادم. خونه دو طبقه بود. نو ساز نبود اما در تقریبا بزرگی داشت و چند پله از توی کوچه به سمت بالا میخورد تا میرسید جلوی در. هانیه جلوتر رفت و من داشتم از پله ها بالا میرفتم که یک مرد لاغر اندام و قد کوتاه در رو باز کرد.
-    دیر کردید! صبح شد. بیاید تو.
در رو کامل باز کرد. دلم میخواست فرار کنم ولی هانیه دختر نترس و بی کله ای بود. حتی پشت آستینش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم که وارد خونه نشه اما اهمیتی نداد و من هم دنبالش وارد شدم.
-    سیمین کودومتونین؟
هانیه بدون اینکه فکر کنه و یا زمانی برای فکر کردن به من بده با دست به سمت من اشاره کرد و من رو نشون داد. مرد صورتش رو به سمت من برگردوند با لحن آروم و جدی ای گفت
-    در دوم سمت راست لباستو عوض کن.
از ترس داشتم میلرزیدم. هانیه سعی میکرد خیلی خونسرد رفتار کنه. داشتم ملتمسانه بهش نگاه میکردم که قبول کنه بریم.
-    برو دیگه دختر. تا صبح وقت نداریم. برو نگران نباش. همه اولش همینجوری میترسن. کار سختی نیست. برو بهت میگم.
قدم آرومی برداشتم و رفتم سمت اتاقی که گفته بود. دوست نداشتم برم اما مجبور بودم. باید میفهمیدم فرزاد چیکار داره میکنه و با چه کسی ارتباط داره و اصلا این خونه کجاست که شوهرم شبونه اومده توش و رفتار آدمهاش انقدر مرموزه. اتاق تمیز و خلوتی بود. یک سمتش یک جالباسی بود که چند تا لباس سفید رنگ بهش آویزون بود و یک سمتش یک سطل بزرگ زردرنگ بود که توش چند تا لباس زنونه روی هم ریخته بود. هنوز داشتم اطراف رو ورانداز میکردم و با خودم فکر میکردم که چکار باید بکنم که چند ضربه به در خورد
-    حاظر شدی دختر؟
نمیدونستم چه جوابی باید بدم. اصلا نمیدونستم چکار باید بکنم. هنوز حالم سر جاش نیومده بود و فکرم انقدر مشغول و به هم ریخته بود که دست و پام رو گم کرده بودم. در رو آروم باز کرد و نیم تنشو از لای در داخل کرد.
-    وایسادی چی رو نگاه میکنی پس؟
دستش رو دراز کرد و یکی از لباس های سفید و یکسره و گشادی بهش آویزون بود رو برداشت و پرت کرد بین دستهام.
-    عوض کن لباستو کار داریم. تا صبح باید کارت تموم شه بری سر زندگیت. زود باش.
در رو بست اما صداش رو میشنیدم. بلند صدا زد.
-    ببین اگه فرزاد کارش با اون دختره تموم شده اینیکی آمادس.
واقعا نمیتونستم فکر کنم که فرزاد چکار داره میکنه. همه چیز طوری پیچیده بود که هیچ برداشت مثبتی از موضوع نمیتونستم بکنم. باید میفهمیدم که اوضاع از چه قراره. لباسم رو عوض کردم و لای در رو آروم باز کردم. همون مرد چند قدمی در ایستاده بود. من رو که دید رفت به سمت پله ها
-    دنبالم بیا.
دوباره بلند صدا زد.
-    بهش بگو میبرمش بالا. زود کارشو تموم کنه بیاد. وقت نداریم.
بدون اینکه به هیچ چیز فکر کنم دنبالش رفتم بالا.  توی پله ها فقط به این فکر میکردم که زمانی که با فرزاد روبرو میشم چی بگم و چکار کنم. اینکه نمیدونستم چه اتفاقی در حال رخ دادنه عجیب عصبیم کرده بود ، اما اینکه فرزاد توی همه مدتی که با هم بودیم تونسته بود همه اینها رو از چشم من مخفی کنه بیشتر عذابم میداد. تصمیم گرفته بودم تا آخرش جلو برم.
طبقه دوم یگ راهرو بود و سه در. انگار یک ساختمان سه واحدی بود. وارد اتاق سمت راستی شد و من هم دنبالش رفتم. یک تخت بود. تقریبا شبیه به تخت بیمارستان. فضای اتاق شدیدا سرد بود و کولر گازی چسبیده به دیوار داشت با شدت فضا رو خنک میکرد.
-    بشین روی تخت همکارم الان میاد میگه چیکار کنی.
از اتاق که خارج شد بیشتر ترسیدم. جو تنها موندن توی اون اتاق خیلی جو سنگینی بود. بیشتر از چند دقیقه طول نکشید که یک زن لاغر اندام که اون هم لباس سفیدی تنش بود وارد اتاق شد. یک لیوان دستش بود. هنوز بهم نرسیده بود که دست کرد توی جیبش و یک قرص بیرون آورد و به سمتم گرفت.
-    این رو بخور زود آرومت میکنه.
دستم باز کردم و قرص رو گذاشت کف دستم. داشتم نگاهش میکردم. صورت ظریف و موجهی داشت. آرایش خیلی کمرنگی توی صورتش بود و انگار هیچ مشکلی با نوع اتفاقاتی که داشت توی اون خونه میافتاد نداشت. قرص رو گذاشتم توی دهنم و لیوان آب رو سر کشیدم. لبخندی زد
-    دراز بکش دو سه دیقه دیگه آروم میشی. اگه خوابتم گرفت مقاومت نکن بخواب. کارت راحتتر انجام میشه. آدمی که قراره کارتو انجام بده آدم خبره ایه. اصلا هیچ چی متوجه نمیشی.
روی تخت دراز کشیدم. مطمئن بودم که در مورد فرزاد صحبت میکرد. این رو میدونستم که وقتی منو اونجا ببینه هیچ حرفی واسه گفتن نداره. حرفهایی که میخواستم بهش بگم رو توی ذهنم آماده کرده بودم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس سرگیجه خیلی بدی بهم دست داد. خوابالودگی شدیدی توی وجودم حس میکردم. انقدر که حتی حس حرکت دادن دستم رو هم نداشتم. اون زن دوباره وارد اتاق شد و اومد بالای سرم. صورتش رو میدیدم. لبخند مضحکی توی صورتش بود، انگار منتظر بود که اون حرفها رو توی اون حال بهم بگه
-     نگران نباش. یه ساعت بیشتر طول نمیکشه کارت. ما حواسمون بهت هست. ارزشش رو داره. پولی که بهت دادن خیلی بیشتر یه کلیته. احتمالا اگه چیز به درد بخور دیگه ای هم داشته باشی بر میداریم. ولی سعی میکنیم زنده بمونی.  
فکر میکردم که در حال خواب دیدنم. ترسم چندین برابر شد. احساس کردم از ترس خودم رو خیس کردم. نمیتونستم تکون بخورم. انگار به تخت چسبیده بودم. رفت بالای سرم و یه چیزی گذاشت لای لبهام و بست پشت سرم. مزه چرم میداد. فکم به قدری باز شده بود که نمیتونستم فریاد بزنم. خیلی خونسرد دستها و پاهام رو به تخت بست. دستش رو گذاشت روی پیشونیم. دوباره همون لبخند مضحک روی لبهاش نقش بست
-    تقلا نکن. راه برگشت نداری. معامله انجام شده. هر چی کمتر دست و پا بزنی احتمال زنده موندنت بیشتره.
ترسیده بودم. نمیدونستم چیکار باید بکنم. نمیخواستم بخوابم اما فشاری روی مغزم بود که انگار داشتم بی هوش میشدم. از همه چیز پشیمون شده بودم. از اینکه فرزاد رو تعقیب کرده بودم پشیمون شده بودم. بدنم خیس عرق شده بود و باد سردی که توی فضای اتاق پیچیده بود تنم رو میسوزوند. چشمهام تار شد. به سختی پلکهام رو باز نگه داشته بودم. مدام خوابم میبرد و دوباره از ترس بیدار میشدم. نمیدونم چقدر زمان گذشت اما دو نفر با لباس های سبز وارد اتاق شدن. اون زن هم با یک میز چرخدار وارد شد. همه چیز رو تار میدیدم اما صداشون رو میشنیدم. همونطور که وارد میشدن با هم حرف میزدن. صدای فرزاد بود
-    صد دفعه گفتم وقتی دارم کار میکنم انقدر صدام نکنید. یه عضو رو از دست بدم شما میخواید جواب خریدارو بدید ؟
-    خیلی طولش دادی خب داره صبح میشه.
-    هنوز کامل نخوابیده بود. من دکترم جلاد که نیستم.
یک دفعه سکوت کرد. صورتش رو بالای صورتم دیدم. میخواستم داد بزنم و صداش کنم که نجاتم بده اما تواناییشو نداشتم. لحنش تغییر کرد. خیلی جدی پرسید
-    این رو کی معرفی کرده؟
-    نمیدونم! لابد همونی که بقیه رو معرفی میکنه.
یکدفعه همه چیز تغییر کرد. تیغ جراحی ای که توی دستش بود رو چرخوند و کرد توی گردن مردی که روبروش بود. همه چیز سرخ شد. انگار خونش پاشید روی صورتم. داغ بود. چشمهام میسوخت. صدای جیغ کشیدن اون زن رو هم دیگه نمیشنیدم. صورت محو فرزاد رو بالای سرم از بین لکه هایی که جلوی دیدم رو گرفته بود میدیدم.
-    تو اینجا چه غلطی میکنی؟
همه چیز به سکوت محض تبدیل شد. انگار خوابم برد. خوابی که هیچ رویایی توش ندیدم. همه چیز سیاه بود. وقتی بیدار شدم نور خورشید مستقیم توی صورتم بود. همه تنم درد میکرد.با همون لباس سفید یکسره گشاد، توی یک خیابون طولانی روی آسفالت کنار جاده افتاده بودم. به سختی از روی زمین بلند شدم. سر زانو هام خونی بود و کتف هام شدید درد میکرد. از شدت روشنایی نمیتونستم چشمهام رو کامل باز کنم. هیچ کس توی اون خیابون نبود. انگار یک جاده بود وسط یک بیابون. کلید خونه توی مشتم بود. اصلا یادم نمیومد که از کجا و کی اومده بود توی دستم. اولین ماشینی که رد میشد رو با التماس نگه داشتم و خودم رو به خونه رسوندم. هانیه تلفنش رو جواب نمیداد. چندین بار زنگ زدم. اما مدام بدون پاسخ بود تا خاموش شد. تلفن فرزاد هم خاموش بود. خسته بودم. انقدر خسته بودم که نمیتونستم رو پاهام بایستم. انگار هنوز اثر دارویی که بهم داده بودند توی بدنم بود.
سه روز از خونه بیرون نرفتم. میترسیدم از خونه بیرون برم. حتی از صدای بوق ماشین ها توی خیابون که از پشت پنجره وارد خونه میشد میترسیدم. از خوابیدن هم میترسیدم. تو اون سه روز نه از فرزاد خبری شد و نه از هانیه. صبح روز چهارم بود که با ضربه های محکمی که به در خونه وارد شد از جا پریدم. از توی چشمی در نگاه کردم. یک افسر پلیس بود. جسد فرزاد رو اطراف شهر پیدا کرده بودند. سئوال و جوابم کردن. همه چیز رو حاشا کردم. هیچ چیز نگفتم. به جز اینکه سه روزه از شوهرم خبر ندارم. ظرف یکی دو هفته پروندش کاملا بسته شد. تمام این اتفاقات به ضرر من بود. تنها شدم، شوهرم رو از دست دادم ، افسرده و عصبی شده بودم و از هر چیزی که در اطرافم اتفاق میافتاد میترسیدم. اما هر چیزی که بود یک منفعت هم داشت، منفعتی که برای من نبود، فقط برای هانیه بود.

تابستان سال 1396
ارسطو خوشحساب




بازگشت به صفحه اصلی