ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

ناهید - بخش اول

-    سلام
-    سلام بفرمائید
-    همسرم دیشب خونه نیومده. خیلی نگرانشم. نمیدونم کجاست!
-    بفرمائید بشینید آقا. همکارم چند دقیقه دیگه میاد پیشتون.
چند دقیقه بعد یک افسر تقریبا مسن به سمتم اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
-    سلام قربان چه کمکی میتونم بکنم.
-    گفتم که ، همسرم از دیروز صبح از خونه رفته بیرون هنوز هم بر نگشته. خیلی نگرانم. الان تقریبا 24 ساعت از بیرون رفتنش میگذره. تلفنش هم خاموشه.
-    بفرمائید توی اتاق من یه سری اطلاعات هست که باید بدید. نگران نباشید ، پیدا میشه.
به اندازه ای خونسرد بود که اصلا انگار براش مهم نبود توی فکر من چه چیزهایی در حال وقوع بود و چقدر دلهره داشتم. رفتیم به سمت اتاق انتهایی راهروی وسط سالن. کلید انداخت و در رو باز کرد. همون موقع آبدارچی با سینی چایی رسید جلوی در. رو کرد بهش و با لبخند گفت
-    به موقع اومدی.
یک لیوان چای برداشت و رو به من کرد
-    بفرمائید قربان. معلومه خیلی خسته اید. تعارف نکنید.
آبدارچی هم لبخندی زد و سینی چای رو کمی بهم نزدیک کرد. یک لیوان برداشتم و دنبالش رفتم داخل اتاق. نشست پشت میزش و به محض اینکه لیوان رو گذاشت روی میز گفت
-    چند سالشونه ؟ نام کاملشون رو هم میخوام. مشخصات ظاهری. لباسی که فکر میکنید پوشیده. عکسی هم اگر همراهتونه بدید.
سریع کیف پولم رو از توی جیب کتم در آوردم داشتم دنبال عکسش میگشتم که ادامه داد
-    البته روال اینطوره که باید حداقل دو یا سه روز از مفقودی یک نفر بگذره تا بتونیم اقدامات قضایی انجام بدیم. یا اینکه مورد مشکوکی رو گزارش کنید که پیگیری بشه. اما خب با توجه به اینکه انقدر نگران به نظر میاید میتونم شخصا ترتیبی بدم که تا حدی به موضوع رسیدگی بشه.
-    خیلی لطف میکنید. آقای ...
کمی به سمتش خم شدم تا اسمش رو از روی اتیکت سینه اش بخونم
-    جهانبخش هستم.
-    ممنونم. واقعا تا حالا اصلا سابقه نداشته که شب حتی دیر بیاد خونه. دیروز صبح هم که داشت میرفت بیرون بهم زنگ زد. گفت با یکی از دوستهاش قراره برن خرید و ناهار رو هم بیرون میخورن. خیلی نگرانشم. آدم خیلی دست و پا داری نیست. فکر اینکه شب کجا میتونسته مونده باشه داره دیوونم میکنه.
یک فرم از لابه لای فرم های روی میزش بیرون کشید.
-    اسم کامل؟
-    ناهید نادری.
-    چند سالشونه ؟
-    سی و پنج. البته ظاهرا از سنش کمتر نشون میده.
-    چند وقته ازدواج کردید ؟ بچه هم دارید ؟
-    تقریبا هفت هشت ساله. آره یه دختر دارم. دیروز حول و حوش ساعت 11 گذاشتتش خونه مادرش. قرار بود من برم دنبالش. ولی وقتی گوشیش خاموش شد و نیومد خونه گفتم شاید بهتر باشه همونجا بمونه.
-    مشکل خاصی با هم نداشتین؟ دعوایی؟ جر و بحثی؟ رفتار مشکوکی توی این چند روز اخیر؟ واسه این میپرسم که بتونم روند کارو بهتر پیگیری کنم.
-    نه برادر. همه چیز مثل همیشه بود. دیروز صبح هم که بهم زنگ زد عادی بود. مشکلی هم نداشتیم با هم. همون مشکلات معمولی دو نفر که همه دارن. چیز خاصی بینمون نبود.
دستم رو دراز کردم و عکسش رو گذاشتم روی فرمی که داشت پر میکرد. برش داشت و چند ثانیه ای بهش خیره شد. گذاشت کنار لبه بالایی فرم و همونطور که بهم خیره شده بود منگنه اش کرد روی فرم.
-    مشخص میشه. منتظر باشید الان بر میگردم.
انگار حدس زده بود که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه. طوری رفتار میکرد که انگار به کارش خیلی وارده. از اتاق خارج شد. شدیدا خوابم میومد. شبش تا صبح نخوابیده بودم. خیلی مستعسل بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم. چند دقیقه بعد برگشت.
-    پرونده اش رو ثبت کردم. اینجا رو امضاء کنید.
فرم رو گذاشت روی میز جلویی و یه خودکار هم گذاشت روش. مشخصات رو چک کردم و همونطور که داشتم به عکسش نگاه میکردم امضاش کردم.
-    حالا چکار باید بکنم؟
-    هیچی. منتظر باشید. مجبوریم یه کم بیشتر صبر کنیم که ببینیم خبری ازش میشه یا نه. چون معمولا اتفاقات اینچنینی ظرف یکی دو روز حل میشن. به اقوام و خانواده و دوستهاش زنگ زدید؟ شاید خونه کسی رفته باشه و فراموش کرده بهتون خبر بده.
-    نه با کسی تماس نگرفتم. نمیدونم ، نمیخواستم نگرانشون کنم. آخه ازین کارها نمیکرد هیچوقت.
-    شما تماس بگیرید حتما. با دوستهای صمیمیمش. اقوام نزدیک. هر کسی که ممکنه رفته باشه پیشش. پیشنهاد میکنم مراکز درمانی رو هم یه چک بکنید. شاید اتفاق کوچیکی افتاده باشه که نخواسته بهتون بگه که نگران بشید. به هر حال اتفاقه دیگه.
ترسیدم. یک لحظه فکر کردم اگر تصادف کرده باشه یا اتفاق بدی براش افتاده باشه چکار باید بکنم. رفتم توی فکر. احساس کردم فشارم افتاده. حالم بد شد.
-    البته نگران نباشید. مطمئنا اگر اتفاق بدی براش افتاده بود و مسئله حادی بود از هر جا که بود تا حالا باهاتون تماس میگرفتن. ولی خب بد نیست خودتون هم پیگیری کنید. من هم حتما پرونده رو پیگیری میکنم و خبر میدم بهتون.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمتش. از چهره اش معلوم بود که کارش رو خوب بلده و آدم مسئولیه. لحن ملایم و دوستانه ای داشت و ابروهای پرپشتش رو موقع ادا کردن کلمات حرکت میداد. صورت بزرگش با اون ته ریش جوگندمی خاصی که داشت چهره متفکرانه ای رو تشکیل داده بود. داشتم این پا و اون پا میکردم که دوباره سفارش کنم که حواسش به کار من باشه که خودش گفت
-    نگران نباشید اصلا. من پیگیر این قضیه هستم. حتما از دوست و آشنا سوال کنید. احتمال زیاد قبل از ما شما پیداش میکنید. اگه خبری شد حتما من رو در جریان بگذارید.
باهاش دست دادم و از اتاقش بیرون اومدم. از کلانتری که خارج شدم سینا کنار ماشینم ایستاده بود و داشت سیگار میکشید. یه نخ سیگار ازش گرفتم و روشن کردم. اصلا نمیتونستم رانندگی کنم. بهش گفتم بشینه پشت فرمون و بره سمت بیمارستان های اطراف. فکرم انقدر مشغول بود و نگران بودم که پشت سر هم سیگار میکشیدم. به چند تا از دوستهاش که شمارشون رو داشتم زنگ زدم. همه با لحن متعجبی باهام حرف میزدن. باورشون نمیشد که ناهید دیشب خونه نیومده. با اقوام هم تماس گرفتم. هم با اقوام خودم و هم با اقوام نزدیک ناهید. هر کسی که فکر میکردم ناهید انقدر باهاش راحته که ممکنه شب رو اونجا مونده باشه تماس گرفتم. هیچ کس ازش خبر نداشت. همه ابراز نگرانی میکردند. همه تعارف میکردند که اگر کاری از دستشون بر میاد بهشون بگم اما خودم این رو میدونستم که کمکی از دستشون بر نمیاد و اگر هم میومد مطمئنا بهشون نمیگفتم و اونها هم این رو میدونستن.
تا شب همه بیمارستان ها و درمانگاه های شهر رو با سینا زیر و رو کردیم. اما هیچ اثری ازش نبود. شب شده بود. داشتم از خواب میمردم. سینا هم خسته شده بود. نه ناهار خورده بودیم نه شام. داشت به سمت خونه رانندگی میکرد و سیگار گوشه لبش بود که گفت
-    پسر بذار یه چیزی بگیرم بخوریم. داری از حال میری.
-    من چیزی از گلوم پایین نمیره. وایسا یه چیزی واسه خودت بگیر.
-    بابا از صبح بیرونیم. خودتو از بین ببری که پیدا نمیشه.
-    نگرانشم سینا. اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟
-    نه پسر. اینجوری فکر نکن. پیدا میشه صحیح و سالم.
-    گیج شدم. نمیدونم چی میشه. تو رو هم از صبح تو دردسر انداختم.
-    چی میگی؟ رفیق به چه درد میخوره پس؟ به این  چیزا فکر نکن.
کنار یه رستوران پارک کرد. غذا گرفت و رفتیم خونه. توی مسیر دعا میکردم که توی خونه ببینمش. اما نبود وقتی رسیدیم خونه هیچ کس نبود. آخرای شب بود که سینا با اسرار من رفت و تنهام گذاشت.
ناهید خواهر یکی از دوستان قدیمی من بود که چند سال پیش بر اثر بیماری از دنیا رفت. مدت زیادی درگیر سرطان بود. چند سال اول زندگیمون با درگیری سر همین موضوع گذشت. بعد از فوتش هم هردومون ضربه سنگینی خوردیم. من  و فرید از بچگی با هم دوست بودیم. هم مدرسه ای بودیم و بعد هم که خانواده من از محل قدیمیمون جابجا شدن باز هم با هم ارتباط نزدیکی داشتیم. رابطه من و ناهید هم از همون کودکی خوب بود. زندگی رو هم با عشق شروع کردیم. اما خب درگیری های روزمره زندگی کمی از هم دورمون کرده بود. نه انقدر که با هم مشکل خاصی داشته باشیم ولی انقدر درگیر مسائل کوچیک و بزرگ زندگی بودیم که گاهی کمتر به هم میرسیدیم. توی همین فکر ها بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای زنگ از خواب بیدار شدم. ساعت هفت و نیم صبح بود. از توی آیفون دو مامور پلیس رو دیدم. بدون اینکه گوشی رو بردارم در رو باز کردم. سریع دویدم توی پله ها. باز هم حس نگرانی شدید دیروزم به سراغم اومده بود. همش احساس میکردم که قراره خبر ناگواری بشنوم. توی پله ها به هم رسیدیم.
-    مجید عباسی شما هستید؟
-    بله قربان. خودمم. خبری پیدا کردید از همسرم؟
-    نه هنوز ولی داریم پیگیری میکنیم. امکانش هست بریم منزل؟
-    بله بله. مشکلی نیست. خواهش میکنم.
دوباره از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم و دعوتشون کردم داخل. یکی از مامورها خیلی آروم رفت سمت کاناپه و همونطور که داشت اطراف رو نگاه میکرد نشست. پرونده ای که دیروز تشکیل داده بودم دستش بود.
-    بفرمائید بشینید آقای عباسی. نگران نباشید پیداش میکنیم.
-    چجوری نگران نباشم آخه. الان دو شبه از زنم بی خبرم. واقعا حالم خوب نیست.
-    درکتون میکنم ولی چند تا سوال دارم ازتون که اطلاعاتمون تکمیل بشه.
-    بگید. هر سوالی دارید بپرسید.
-    مشکلی خاصی نداشتن همسرتون، بیماری ، مشکل روحی ، تغییر رفتار؟ این چند وقت اخیر مشکل خاصی نظرتون رو جلب نکرده بود.
-    نه برادر. مثل همیشه بود. تغییری نکرده بود. همه چیز مثل همیشه بود.
-    چیزی از وسائل خونه کم نشده. مثلا چیزی که فکر کنید اگه بخواد جایی بره حتما با خودش ببره ؟
-    نمیدونم. اصلا فکر نکردم به این موضوع. آخه قرار نبود جایی بره. اصلا آدمی نیست که بی خبر از من ازین کارا بکنه.
-    اشکالی نداره همکارم یه نگاهی به اطراف بندازه؟
-    نه مشکلی نیست. هر کاری لازمه بکنید.
-    البته فقط محض مطمئن شدن از اینکه چیزی از چشم شما پنهان مونده باشه و جهت کمک به پرونده این رو گفتم وگرنه واجب نیست. اگر دوست نداشته باشید انجام نمیدیم.
-    نه هیچ مشکلی نیست. بفرمائید. من فقط میخوام زودتر همسرم رو پیدا کنید.
اونیکی مامور چرخی توی خونه و اتاق ها زد. بیشتر زمانش رو توی اتاق خواب گذروند. توی پذیرایی من با همکارش داشتم صحبت میکردم. سئوالهای بی ربطی میپرسید. مثل آخرین مسافرتی که رفته بودیم ؟ بچه رو کجا برای تفریح میبریم ؟ و از این سوالهای غیر مرتبط. آدرس و شماره تلفن چند تا از اقوام و دوستانش رو ازم گرفت. جوری حرف میزد و رفتار میکرد که انگار پایه و اساس دو شب خونه نیومدن ناهید رو مستقیم با ترک کردن خونه با میل خودش مرتبط میکرد. اما من ناهید رو میشناختم. امکان نداشت مشکلی با من یا زندگیمون داشته باشه و مطرح نکنه و تا حل شدن اون موضوع بی خیالش نشه. همیشه همینطور بود. همیشه هر موضوعی که ناراحتش میکرد انقدر در موردش حرف میزد که سرم رو درد میاورد و مجبور میشدم راه حلی برای اون مشکل پیدا کنم. اما پلیس داشت روند پرونده رو طور دیگه ای بررسی میکرد.  
نیم ساعتی حرف زدیم و بعد رفتند. با سینا تماس گرفتم که موضوع رو براش تعریف کنم امام مدام تلفنش اشغال بود. هنوز داشتم شمارش رو میگرفتم که زنگ خونه رو زد. با سرعت از پله ها بالا اومد و وارد خونه شد. تا دیدمش موضوع رو براش تعریف کردم. بهش گفتم که برداشتم از نظر پلیس و حرفهاشون چی بوده. تعجب کرد. سینا هم از دوستان قدیمی من و فرید بود و ناهید رو میشناخت. خواهر سینا هم با ناهید دوستهای قدیمی بودند. از نظر سینا هم این غیرممکن بود که ناهید ترکم کرده باشه. خودم هم که اصلا نمیتونستم به روندی اینچنینی فکر کنم. همش توی افکارم اینطور بود که ممکنه حادثه ناجوری برای ناهید پیش اومده باشه و به من احتیاج داشته باشه و من کنارش نیستم. داشتم دیوونه میشدم.
نتونستم طاقت بیارم. دوباره رفتم کلانتری. دوباره با همون افسر دیروزی صحبت کردم. عصبانی شدم. داد و بیداد کردم. پرونده رو از سربازش خواست. دوباره همه چیز رو بررسی کرد. مامورین تحقیق رو صدا کرد و در مورد مسئله با هم صحبت کردند. انگار میخواستند بهم بفهمونن که بیخودی خودم رو ناراحت کردم و ناهید حالش خوبه و به احتمال زیاد ترکم کرده. تنها کسی که با من هم عقیده بود سینا بود. توی جرو بحثی که با مامورها داشتم هم سینا بود که طرف من رو میگرفت. اون هم مثل من به این اعتقاد داشت که ممکنه بلایی سر ناهید اومده باشه و باید هر چه زودتر جستجو برای پیدا کردنش شروع بشه و این نگرانی سینا هم من رو بیشتر به هم ریخت. چون خودم هم دقیقا همینطوری فکر میکردم. با همه این حرفها در آخر نتیجه این شد که صبر کنیم. گفتند چه قرار باشه جستجویی آغاز بشه و چه نه، فقط باید صبر کرد. افسر مسئول پرونده هم قول داد که از هیچ تلاشی برای حل شدن موضوع دریغ نکنه.
یک هفته تمام در دلشوره و پیگیری های بدخیم و دلهره آور از کلانتری ها و بیمارستان ها و سردخونه ها گذشت. نه سر کار میرفتم نه میتونستم غذا بخورم و نه میتونستم درست بخوابم. مدام به خاطراتم با ناهید فکر میکردم. چند روز بود دخترم رو درست و حسابی ندیده بودم چون وقتی میدیدمش مدام سراغ مادرش رو ازم میگرفت و نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم. سینا مدام با تلفن حرف میزد و به دوست ها و آشناهایی که داشت صفت نشونی میداد تا اگر جایی دیدنش خبر بدن. چند بار از کلانتری برای شناسایی جسد زنهایی که اصلا نمیشناختمشون باهام تماس گرفتن. هیچ کدوم ناهید نبودند. شاید اگر میفهمیدم که بلایی سرش اومده میتونستم راحتتر با موضوع کنار بیام تا اینکه نمیدونستم اصلا چه اتفاقی افتاده و کلا چه اتفاقی میتونه براش افتاده باشه. حالم خیلی خراب بود. هفته ای که گذشت رو اصلا وارد اتاق خواب نشده بودم. نمیتونستم نبودن ناهید رو توی اون اتاق تحمل کنم. اما اونشب نمیدونم چرا و چطور نا خودآگاه رفتم توی اتاق خواب و روی تخت دراز کشیدم.
عکس عروسیمون روی دیوار روبروی اتاق کوبیده شده بود. بغض کرده بودم. دلم براش تنگ شده بود. چهره اش از زمان عروسیمون تا اونروز خیلی تغییر کرده بود اما هنوز زیبا بود. دلم برای اون دوران تنگ شد. نمیدونم چرا ولی دلم میخواست آلبوم عروسیمون رو بردارم و عکسهای اون دوران رو مرور کنم. احساساتی شده بودم و بیشتر از هر چیزی فقط دلم میخواست که ناهید رو پیدا کنم و بهش بگم خیلی دوستش دارم. بگم که چطور عاشقشم و چقدر از نبودنش دلتنگم. رفتم سمت کمد. آلبوم رو همیشه توی طبقه دوم کمد میذاشت. دوست داشت خوب ازش نگهداری کنه. همیشه میگفت این عکسها از خاطراتی هستن که تکرار شدنی نیستن. در کمد رو باز کردم. آلبوم سر جاش بود ولی وقتی برش داشتم فقط یک چیز نظرم رو جلب کرد. یکی از چمدون های توی کمد سر جاش نبود.

پایان بخش اول
نویسنده : ارسطو خوشحساب
مرداد 1396

بازگشت به صفحه اصلی