ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

ناهید - بخش دوم

چند دقیقه ای بود که مبهوت بودم و خیره شده بودم به چمدون توی کمد . اصلا هیچ فکری نمیتونستم بکنم. انگار ارتباط ذهنم با فکرم قطع شده بود. انگار مطمئن نبودم که ما دو تا چمدون داشتیم. نمیتونستم حتی به این موضوع فکر کنم که ناهید ممکنه ترکم کرده باشه. در کشوی لباسهایشو باز کردم. حس کردم حجم لباسها کمتر از قبله. رفتم سمت کمد دیواری ، چند تا از لباسهایی که همیشه توی کمد آویزون بود سر جاشون نبودن. جعبه کوچک زیورآلاتش هم توی کشوی میز آرایشش نبود. تمام وسائل اتاق به طریقی میخواستند این رو بهم بفهمونن که ناهید با میل خودش از خونه رفته.
حس خوبی داشتم که بلایی سرش نیومده و سالمه، تمام افکار مخرب و درکیری هایی که در مورد اتفاقاتی که ممکن بود براش افتاده باشه از سرم پاک شدند. اما حس بدتری به سراغم اومده بود. واقعا نمیتونستم بفهمم یه زن چرا ممکنه انقدر بی صدا و بی دلیل زندگیشو ترک کنه.
ما هیچ مشکلی با هم نداشتیم. رابطمون خوب بود. همدیگه رو دوست داشتیم. با هم بچه دار شده بودیم و همه چیز خوب بود. جر و بحث های کوچکی داشتیم با هم ولی همیشه با شوخی های من و لبخند های اون راه حل تمام مشکلاتمون پیدا میشد. واقعا نمیتونستم درک کنم یه زن چطور میتونه زندگی ای رو که خودش با دست های خودش ساخته و بهش شاخ و برگ داده انقدر راحت رها کنه. دیگه اصلا به این فکر نمیکردم که ناهید رو از دست دادم. احساس دل تنگی هم براش نمیکردم. فقط یک چیز برام مهم بود و اون اینبود که جواب سئوالاتم رو ازش بشنوم. اگر فقط جواب سئوالم رو میداد میتونستم خیلی راحت رهاش کنم تا بره.
رفتم توی آشپرخونه و زیر کتری رو روشن کردم. نمیدونم چرا ولی بدجور هوس قهوه کرده بودم. شماره سینا رو گرفتم.
-    چی شده مجید ؟
-    سلام ، وقت داری بیای اینجا؟
-    سلام، چیزی شده ؟ خبری شنیدی از ناهید؟
-    نه کار دیگه باهات دارم. بیا برات تعریف میکنم.
احساس کردم دلش نمیخواد بیاد یا نمیتونه ، انگار داشت با کس دیگه ای هم موقع حرف زدن با من حرف میزد.
-    اگه کار داری مهم نیست. هر وقت تونستی بیا.
-    نه ، مشکلی نیست. میام. نیم ساعت صبر کنی میرسم پیشت.
بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. احساس کردم لحنش کمی مشکوکه. ولی پیش خودم فکر کردم شاید باکسی بوده که نمیتونسته درست با من صحبت کنه. تقریبا چهل دقیقه بعد سینا رسید. وقتی که از در وارد شد کمی به هم ریخته بود و عصبی بود. انگار منتظر خبری بدی از طرف من بود
-    چی شده مجید؟ چی کارم داشتی؟
-    امروز یه چیزی فهمیدم که واقعا حالم رو خراب کرد.
-    چی شده بگو دیگه ؟
-    نمیدونم چجوری باید بگم. واقعا متاسفم برای خودم.
چهره اش رو در هم کشیده بود و ابروهای پرپشتش از زیر عینکش از فشار اخم انگار میلرزیدند.
-    ناهید گم نشده! خودش رفته ! ترکم کرده.
انگار به وجد اومد. کمی روی صندلی جابجا شد و اخم های گره کرده اش رو باز کرد و با تعجب پرسید
-    واقعا میگی ؟ از کجا فهمیدی؟ تعریف کن ببینم
-    چمدونش توی کمد نیست. یه سری وسائلم با خودش برده.
-    مگه میشه پسر؟ این آخر نامردیه! ده روزه داریم دنبالش میگردیم.
خودم از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم. سینا راست میگفت. این واقعا بی وجدانیه که کسی رو تو موقعیتی که من درش قرار داشتم قرار بدی.
-    آره، ولی الان که میبینی؟ داستان همینه. ناهید ول کرده رفته. وسائلش رو هم با خودش برده.
-    حالا چیکار میخوای بکنی؟ بریم کلانتری؟
-    نه نمیخوام پلیس از این موضوع چیزی بدونه. خودم پیداش میکنم.
-    چیکار میخوای بکنی مجید؟
-    هیچ کاری نمیخوام بکنم. فقط میخوام بدونم واسه چی اینکارو کرده. دلیلش چی بوده؟ اصلا برام مهم نیست که رفته. یعنی الان دیگه اصلا برام اهمیتی نداره که کجاست و چیکار داره میکنه. فقط میخوام بدونم دلیل رفتنش چی بوده؟ همین.
از روی صندلی بلند شد و یه نخ سیگار گذاشت گوشه لبش و آتیش کرد. داشت توی اتاق قدم میزد. احساس کردم لبخند روی لبهاشه.
-    به چی میخندی سینا؟
-    نمیخندم. تو این فکرم که آخه اصلا یعنی چی این کار؟ من هنوزم نمیتونم باور کنم.
-    خودمم هنوز باورم نشده ولی خب همه اتفاقا دارن همینو بهم میگن.
-    کجا بگردیم دنبالش آخه تو این شهر؟ چهار تا خیابون نیست که پسر!
-    تو نمیخواد خودتو درگیر موضوع کنی. برو به زندگیت برس من خودم پیداش میکنم.
-    نمیتونم تنهات بذارم. هر جا خواستی بری بگو با هم میریم.
-    نه میخوام تنها باشم. نمیخوام هیچ کس مزاحمم باشه.
یه کم ناراحت شد. با لحنی جدی و آروم گفت
-    باشه من میرم. ولی هر جا کاری پیش اومد زنگ بزن زود خودمو میرسونم.
-    از دست من ناراحت نشو سینا. وضعیت درستی ندارم الان.
-    میدونم حالت خوب نیست. واسه همین نمیخوام مزاحمت بشم. کار داشتی زنگ بزن.
رفتارش کمی عوض شده بود. انگار داشت چیزی رو از من پنهون میکرد. بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. صدای پاشو که سراسیمه از پله ها پایین میرفت رو شنیدم ، نمیدونم چرا ولی کمی به رفتارش مشکوک شدم. از فکری که داشت توی سرم ریشه میکرد حالم به هم میخورد. سوئیچ ماشین رو برداشتم و دنبالش از خونه بیرون رفتم.
تعقیبش کردم. مستقیم رفت سمت خونه مادر ناهید. زنگ زد و وارد خونه شد. هرچقدر با خودم کلنجار میرفتم که فکرم رو جوری تغییر بدم که حدس هایی که زدم درست نبوده نشد. انقدر سیگار کشیده بودم گلوم میسوخت و به سرفه افتاده بودم. سینا با ما رابطه خانوادگی داشت. رفت و آمد داشتیم. خودش مجرد بود اما خواهرش که با ناهید دوست بود چند سالی بود ازدواج کرده بود و زندگی تقریبا خوبی داشت. چندین سال بود که با سینا دوست های صمیمی بودیم. حتی از برادر هم به هم نزدیک تر. هیچ فکر دیگه ای نمیتونستم بکنم. تنها چیزی که به ذهنم رسید افکار زننده ای بود که حالم رو بدتر میکرد.  فکر های خیلی بدی از سرم گذشت. تمام شوخی هایی که با ناهید میکرد. وقتی که توی مرافعه های زناشوییمون دخالتش میدادم و گاهی واسطه میشد برای رفع مشکلات. زمانهایی که کار داشتم و ازش میخواستم ناهید رو تا خونه مادرش یا جای دیگه ای که خودم نمیرسیدم ببرمش همراهی کنه. همه اینها به بدترین شکل از جلوی نظرم گذشتند. نمیخواستم باور کنم اما همه رفتارهای گذشته در ذهنم منظور دار جلوه میکردند.
تقریبا نیم ساعت گذشت. میخواستم از ماشین پیاده شم و برم سمت خونه که در باز شد. دوباره برگشتم توی ماشین. توانایی روبرو شدن با سینا رو نداشتم. اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم. تنها نبود. دخترم بغلش بود. داشت میخندید و باهاش حرف میزد. حالم از دیدن صورت سینا داشت به هم میخورد. یک آدم چقدر میتونست پست باشه؟ چطور میتونست به صمیمیترین دوستش چنین خیانتی بکنه؟ اینها سئوالاتی بود که به سئوالات بی جواب توی ذهنم اضافه شدند.
سوار ماشین شدن و حرکت کرد. توی مسیر خونه خواهرش حرکت میکرد. تقریبا بیست دقیقه طول کشید که رسیدیم. با فاصله چند متری ازش توقف کردم. سیگارم تموم شده بود. اعصابم خیلی به هم ریخته بود. در رو با کلید باز کرد و وارد خونه شد.
حس مشمئز کننده و ناجوری داشتم. چند دقیقه صبر کردم. نمیتونستم هیچ کاری نکنم. شماره سینا رو گرفتم. جواب نداد. چند بار پشت سر هم گرفتم اما مدام زنگ میخورد و قطع میشد. از ماشین پیاده شدم و رفتم جلوی در خونه. دستم میلرزید. احساس تنش و لرزش خاصی رو توی رون پای چپم حس میکردم. بدون اینکه به درست یا غلط بودن کاری که میخواستم بکنم فکر کنم دستم رو روی زنگ گذاشتم و فشار دادم. صدای خواهر سینا بود. وقتی که خودم رو معرفی میکردم صدام میلرزید. بیشتر از چند دقیقه طول کشید تا در رو باز کرد. مجبور شدم چند بار پشت سر هم زنگ بزنم. اما بالاخره باز کرد. پله ها رو چند تا یکی بالا رفتم. به طبقه سوم که رسیدم در خونه باز بود. سینا کنار میز آشپرخونه استاده بود و سیگار میکشید و داشت من رو نگاه میکرد. دخترم توی بغل خواهرش روی مبل نشسته بود. خواهرش هم به من خیره شده بود. اثری از ناهید نبود اما چمدونش گوشه خونه کنار در اتاق خواب به چشمم خورد.
بدون اینکه حرفی بزنم رفتم توی آشپرخونه. نمیتونستم توی صورت سینا نگاه کنم. خیانت سینا از خیانت ناهید برام سنگین تر بود. دستم همچنان میلرزید. از توی پاکت سیگار سینا که روی میز بود یه نخ سیگار برداشتم و گذاشتم روی لبم. همه چیز برام به یقین تبدیل شده بود. کسی که همسرم با اون به من خیانت کرده بود صمیمیترین دوستم بود. کسی که روی سرش قسم میخوردم و از هر کسی بهم نزدیکتر بود. هنوز پک اول رو به سیگار نزده بودم که سینا سکوت رو شکست
-    میخواستم بهت بگم ؟ اما نمیدونستم چجوری !
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. انگار منفجر شدم. نفهمیدم سیگارم کجا افتاد. یقه سینا رو گرفتم و از توی آشپزخونه هلش دادم توی پذیرایی و افتادم روش. فحش میدادم و بدو بیراه میگفتم و داد میزدم. با مشت توی صورتش میکوبیدم. هیچ مقاوتی نمیکرد. چند بار دستش رو جلوی صورتش گرفت اما نتونست مانع مشت های پشت سر همم بشه. صورتش خونی شده بود. صدای گریه دخترم و جیغ های خواهرش رو میشنیدم اما نمیخواستم بهشون توجهی کنم. میخواستم بکشمش. داشتم با خشم شدیدی میزدمش که یک نفر از پشت زیر کتفهام رو گرفت و عقب کشید. برگشتم و هلش دادم. کنار مبل خورد زمین. ناهید بود. چشمهاش سرخ بود و داشت گریه میکرد.
یادم نمیاد چه حرفهایی بهش زدم اما میدونم که فحشش میدادم. دوباره پریدم روی سینه سینا و یقه اش رو توی دستم گرفتم و میخواستم بزنمش که صدای فریاد ناهید نظرم رو جلب کرد
-    اون بدبخت بهت خیانت نکرده مجید. من بهت خیانت کردم. من ترکت کردم. سینا اصلا روحش هم از این موضوع خبر نداشت.
به خودش سیلی میزد. اشک میریخت و فریاد میکشید.
-    من زندگیمونو به کثافت کشیدم. همه اینا تقصیر منه. تو رو خدا ولش کن.
یقه سینا هنوز توی دستم بود. مشتم پر از خون بود و قطرات خون سینا از لای انگشتهام روی فرش میچکید. سینا تقریبا بی هوش بود و نمیتونست چشمهاش رو باز کنه.
-    آره من خسته شده بودم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. میخواستم زندگی کنم. این همه سال همه چی رو تحمل کردم. دیگه نمیتونستم اون زندگی رو تحمل کنم.
سکوت کرده بودم. نمیفهمیدم در مورد چی داره حرف میزنه. اگر انقدر با من مشکل داشت چرا همیشه انقدر خوب بود و هیچوقت چیزی نمیگفت. مدام فریاد میکشید و با گریه و صدای گرفته بلند بلند داد میزد
-    با یکی آشنا شدم. همتون مثل همین. همتون کثافتین. میخواستم باهاش برم. میخواستم برم و یه زندگی جدید شروع کنم. اونم به من خیانت کرد.
از روی سینا بلند شدم. خون جلوی چشمهام رو گرفته بود. رفتم سمتش. خودش رو روی زمین کمی عقبتر کشید. فکر کردم ممکنه بهش حمله کنم و بلایی که سر سینا آوردم سر اون هم بیارم.
-    چرا ناهید؟ چرا اینکارو با زندگیمون کردی.
در پشت سرش باز بود. زیر لب چیزی گفت و از روی زمین بلند شد. دوید توی پله ها. دنبالش دویدم. تقریبا دو ردیف پله از من جلو تر بود. نفسم بریده بود و به سختی از پله ها بالا میرفتم. ضربان قلبم انقدر شدید شده بود که داشتم از حال میرفتم. در پشت بوم با صدای بلندی باز شد. وقتی رسیدم توی پشت بوم هیچ اثری از ناهید نبود. خودم رو رسوندم لبه دیوار رو به کوچه. صحنه ای که روبروی چشمهام بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم. انگار حرفی که نامفهوم و زیرلب زده بود با صدای زیباش توی گوشم پخش میشد که میگفت
-    من خودم رو میکشم.
پایان
نویسنده : ارسطو خوشحساب
مرداد 1396

بازگشت به صفحه اصلی