ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

پرده آخر

چند ماه بود کار و کاسبی بدجور کساد بود و هر چقدر هم که تلاش میکردیم و این در و اون در میزدیم پولی از جایی در نمیومد. شرکتی که توش کار میکردم تقریبا رو به ورشکستگی بود. اما این قضیه به هیچ وجه روی روحیه آروم و صبور من تاثیر نگذاشته بود. گاها با دوستانم دور هم جمع میشدیم و خوش و بش میکردیم و طبق معمول براشون داستان های من در آوردی خودم رو تعریف میکردم و گاهی نمایش های تک نفره ای براشون بازی میکردم که همیشه هم به خاطر حس خاصی که توی داستان هام داشتم مورد پسند و توجه رفقا قرار میگرفت. هر وقت دور هم جمع میشدیم بچه ها با اشتیاق اسرار میکردند که یک داستانی سر هم کنم و براشون تعریف کنم. راستش خودم هم از این موضوع واقعا لذت میبردم.
در کل شخصیت کم حرفی داشتم. مدام توی فکر بودمو به اطرافم دقت میکردم. حرکات غریبه ها و آشناها رو دقیق نگاه میکردم. در نظرم هر کس برای خودش چیزهای خاص و منحصر به فردی داشت که این امکان رو بهم میداد که بتونم حس خاص و جالبی رو ازش بیرون بیارم. توی ذهنم مدام داستان های پر رمز و رازی میساختم و معمولا با حرکاتی که مخصوص خودم بود هر کودومش رو به شکل خاصی بین رفقا تعریف میکردم.
اون شب قرار بود با بچه ها دور هم جمع بشیم. از اینکه هفته ای یکی دو بار اینکار رو میکردیم لذت میبرم. هم کمی حرف میزدم و افکارم رو بیرون میریختم. هم خوش و بش میکردیم و از اینکه همه از حرفهایی که میزدم لذت میبردن و به قول معروف آچ مز میموندن خوشم میومد. پس اندازم تقریبا ته کشیده بود. بعد از ظهر همون شب رفتم توی اتاق مدیر شرکتی که توش کار میکردم. چندین سال بود که با هم کار میکردیم و با هم رفیق بودیم. با اینکه اصلا دوست نداشتم در مورد پول حرفی بزنم بی پرده بهش گفتم پول لازم دارم. بدون اینکه فکر کنه کشوی میزش رو باز کرد و چند تا تراول از توش بیرون آورد و شمرد. میدونستم که شرکت در آمدی نداره و اون پول همه داراییشه. دوباره شمرد و اینبار به نصف که رسید صبر کرد. نصف پولش رو داد به من. نصف دیگرش رو هم گذاشت توی جیپ پیراهنش. لبخندی زد و گفت
-    دیگه رسیدیم به تهش، نصفش مال تو نصفش مال من
من هم در جوابش لبخند زدم. دقیق نمیدونم چقدر بود. شاید ده دوازده تا تراول پنجاهی بود که تا کردم و گذاشتم توی جیبم. خداحافظی کردم و رفتم. سوار ماشینم شدم و به سمت کافه ای که همیشه با بچه ها قرار میگذاشتیم حرکت کردم. توی اتوبان بدجوری توی فکر بودم. انقدر که متوجه نشدم چطور تمام خروجی هایی که باید ازش وارد میشدم تا به مقصد برسم رو رد کردم. به خودم که اومدم توی خیابونی بودم که تا به حال ندیده بودم. یعنی شاید گذری ازش عبور کرده بودم اما برام آشنا نبود و نمیدونستم دقیقا کجام. سرعتم رو کم کردم و کشیدم توی لاین کناری. ساعت حدود 7 بود و تا 10 شب که با بچه ها قرار داشتم وقت زیادی بود که دوباره راه رو پیدا کنم و برگردم توی مسیر. هوا تاریک بود و خیابون تقریبا خلوت. چند دقیقه ای توی لاین کنار آروم حرکت کردم تا یکی رو ببینم و ازش بپرسم که چطور برگردم توی اتوبان. اما هیچ کس نبود. چند متر جلوتر یک زن رو دیدم که تنها کنار خیابون ایستاده بود و احساس کردم بچه همون منطقه هست و احتمالا راه رو بلده. جلوی پاش ایستادم و شیشه رو دادم پایین اما قبل از اینکه سوالی بپرسم در رو باز کرد و نشست توی ماشین.
-    چرا انقدر دیر کردی. خیلی وقت بود منتظر بودم. راه بیافت خب. چرا وایسادی؟
قیافه اش خوب بود و آرایش ملایمی هم داشت که باعث میشد چهره اش به نظرم زیبا بیاد. نمیدونم چرا ولی به حرفش گوش دادم و حرکت کردم. چند متر بیشتر نرفته بودم که پشیمون شدم. رو کردم بهش و با لبخند کوچکی گفتم
-    فکر کنم من رو اشتباه گرفتید. من با شما قرار نداشتم. ولی اشکالی نداره، کجا میرید بگید میرسونمتون. فقط بعدش بگید که از کجا برگردم توی اتوبان.
خندید. خنده اش بلند نبود ولی کاملا مشخص بود که داشت بهم میخندید. دستش رو گذاشت پشت سرم و موهامو توی دستش گرفت و طوری که انگار داشت نوازشم میکرد گفت
-    میدونم. منم با تو قرار نداشتم. همینجوری گفتم.
دستم رو آروم بردم سمت دستش و از پشت سرم کشیدمش کنار و گذاشتم روی پاش.
-    شوخی جالبی بود. گفتم که اشکالی نداره میرسونمتون.
-    باشه ممنونم.
سکوت کرد. از گوشه چشمم داشتم نگاهش میکردم. هنوز داشت لبخند میزد. دستهاش رو جفت کرده بود روی کیفش و پاهاش رو کنار هم جفت کرده بود. چند تا آدرس چپ و راست داد و رسیدیم به یک کوچه بن بست تقریبا پهن که دو طرفش ماشین پارک شده بود. جلوی یکی از خونه ها اشاره زد که بایستم. از ماشین که پیاده شد دستش رو زد لبه پنجره و سرش رو آورد توی ماشین و با همون لبخند خاصش گفت
-    مطمئنی با من قرار نداشتی ؟ هنوزم دیر نشده ها. اگه پول همرات هست پارک کن بیا پایین.
سرش رو از توی پنجره بیرون کشید و همونطور که توی کیفش دنبال کلید خونه اش میگشت رفت سمت یکی از درهای توی کوچه. زن خوش چهره ای بود. شکل و شمایلش تقریبا شبیه چیزی بود که مورد پسندم بود. ابروهای تقریبا پهن و خوش فرمی داشت که کمی از موهاش تیره تر بودند. لاغز اندام بود و قد و قواره تقریبا متوسطی داشت و لباسش هم کاملا معمولی بود. شلوار جین و مانتوی مشکی و یه شال آبی ساده. هنوز وقت داشتم برای رسیدن به قرارم. داشتم با خودم فکر میکردم. به خیلی چیزها. به اینکه چرا اصلا نباید پیاده شم و ببینم این ماجرا به کجا میرسه، هم پول داشتم ، هم وقت. از همه چیز هم که خسته بودم و دل خوشی هم از هیچکس نداشتم. خودم بودم و تنهایی و افکارم که همیشه در هم تابیده میشدند. این میتونست یک تنوع باشه و یه بازی جالب. توی همین فکر ها بودم که آروم صدام کرد.
-    میای یا برم؟
ماشین رو پارک کردم و از ماشین پیاده شدم. لبخند ساختگی ای زدم و گفتم
-    مطمئنی؟ دردسر نشی برامون.
-    بیا خودتو لوس نکن. یکی دو ساعتی خوش میگذرونیم بعد برو دیگه.
حسش برام جالب بود. انگار سالها بود که من رو میشناخت. انقدر دوستانه و ساده برخورد میکرد که من هم احساس کردم از قبل میشناسمش. خونه مرتبی داشت و به محض اینکه رسیدیم توی خونه تلویزیون رو روشن کرد و رفت توی اتاق خواب. دوباره لبخند زد و گفت
-    بیا دیگه وایسادی چی رو نگاه میکنی؟
تقریبا یک ساعت و نیم گذشته بود. وقتی به خودم اومدم، توی تخت خواب یک زن غریبه خوابیده بودم که حتی اسمش رو هم نمیدونستم. هم برام جالب و هیجان انگیز بود ، هم حس خاصی داشتم که نمیتونم توصیفش کنم. پشتش به من بود و انگار داشت چرت میزد. بلند شدم و لباسم رو پوشیدم. روبروی آینه داشتم موهام رو مرتب میکردم که با صدای آرومی گفت
-    داری میری؟
-    آره یه قراری دارم با دوستام باید برم پیششون.
-    خوش گذشت. راهو که بلدی. دنبالت نیام دیگه؟
انگار داشت شوخی میکرد. من هم با لحن مسخره ای گفتم
-    آره همین در اول رو میرم بیرون میخوره توی راه پله. فقط باید ببینم از کجا برم توی اتوبان
-    از کوچه رفتی بیرون بپیچ دست راست. تابلو داره. من خوابم میاد. برو خوش باش.
انگار نه انگار که چه اتفاقی بینمون افتاده بود. هنوز داشت با همون لحن خیلی دوستانه و صمیمی صحبت میکرد. حتی صورتش رو برنگردوند سمتم. دست کردم توی جیبم و پولهام رو در آوردم. دو تا تراول گذاشتم روی میز آرایشش. لباس زیرش که روی زمین جلوی پام افتاده بود نظرم رو جلب کرد. فکری به نظرم رسید. یه فکر فوق العاده هیجان انگیر که در کمتر از یک ثانیه توی ذهنم نقش بست. انقدر برام جالب بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
-    میشه لباس زیرتو با خودم ببرم؟
با لحن تمسخر آمیزی گفت
-    میخوای چیکار؟
-    فکر کن میخوام یه یادگاری داشته باشم ازت
-    آره اتفاقا بد نیست یه یادگاری بهت بدم. برو دیگه میخوام بخوابم.
خم شدم و از روی زمین برداشتمش و چپوندمش توی جیبم. از خونه اومدم بیرون. حس جالبی داشتم. این اولین باری بود که یه کاری رو اینجوری بی برنامه و بی دلیل و انقدر سرسری انجام داده بودم. اصلا به کاری که انجام داده بودم فکر نمیکردم. فقط نوع انجامش برام جالب بود. کل فکرم رو داستانی که توی اون لحظه به ذهنم رسیده بود فرا گرفته بود. پیچیدم توی اتوبان. تقریبا خلوت بود. زنگ زدم به رضا. رضا از دوستای قدیمیم بود. یه جورایی فیلمنامه نویس بود و برای تئاتر های کوچیک محلی چیزهایی مینوشت و تقریبا درآمدش از همین راه بود. البته خودش که چیزی نمینوشت معمولا از داستانهایی که من تعریف میکردم چیزهایی بیرون میکشید و به سبک و صیاقی که بشه نمایششون داد درشون میاورد و میداد به خورد مردم. بهش گفتم هماهنگ کنه که حتما همه بچه ها باشن که برنامه جالبی براشون دارم. خیلی خوشحال شد. گفتم سر راهش بره خونه ما و فریبا رو هم برداره. البته فریبا خودش قرار بود بیاد ولی مطمئن نبودم که حتما میاد اما اگه رضا میرفت دنبالش نمیتونست نه بگه و حتما میومد.
فریبا همسر من بود. دو سالی بود که با هم ازدواج کرده بودیم. البته قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم هم با هم دوست بودیم. در اصل فریبا میشد دوست سمانه ، نامزد قبلی من. دختری که چند سال باهاش بودم و رابطه عاشقانه عمیقی با هم داشتیم. اما رفته رفته رابطمون سرد شد و دلیلش هم دقیقا رامین بود. رامین هم از دوستان من بود. دانشگده افسری درس میخوند و علاقه شدیدی داشت که پلیس بشه. هیکلش از من درشت تر بود و وضع مالیش هم از من بهتر بود. آخرای ارتباط صمیمی من و سمانه بود که فهمیدم پنهون از من با رامین ارتباط داره و گهگداری با هم صحبت میکنن و بیرون میرن. یواش یواش فهمیدم که به هم علاقمندن. یک شب رامین برای شام دعوتم کرد خونه خودش که دیدم سمانه هم اونجاست و موضوع رو بهم گفتن. من هم خیلی راحت قبول کردم چون هم سمانه رو دوست داشتم و هم رامین از دوستای قدیمیم بود و به این موضوع هم باور داشتم که علاقه چیزی نیست که دست خود آدم باشه. اون دو نفر به هم علاقمند شده بودن و من به هیچ وجه نمیتونستم پافشاری کنم چون انتخابشون رو کرده بودن. نمیتونستم سمانه رو مجبور کنم که به جای رامین من رو دوست داشته باشه. خیلی ساده و راحت کوتاه اومدم و همه چیز به خوبی فیصله پیدا کرد. چند ماه از اون اتفاق میگذشت. احساس میکردم فریبا داشت بهم نخ میداد. از اول هم به من نظر داشت ولی خب من سمانه رو دوست داشتم و فریبا اصلا به چشمم نمیومد ولی بعد از اینکه سمانه رفت ، هم احتیاج به محبت داشتم و از تنهایی خسته شده بودم، هم اینکه خب فریبا من رو دوست داشت. چهره و اندام خوبی هم داشت و ازش بدم هم نمیومد. اتفاقا من و فریبا چند ما هم زودتر از رامین و سمانه ازدواج کردیم. دقیقا این اکیپ پنج نفره، یک گروه از دوستهایی بودیم که از قدیم خیلی ها حسرتش رو میخوردن. همیشه بدترین مشکلات رو به طریقی با هم حل میکردیم و هیچ چیز نتونسته بود این رابطه محکم رو به هم بزنه.
وقتی وارد کافه شدم همه بودند. ده دوازده تا از دوستهامون بودند که دور چند تا میز نشسته بودن و سفارشهاشون رو هم داده بودند و منتظر من بودند. فریبا ، سمانه ، رضا و رامین هم دور یک میز نشسته بودند و یک صندلی هم برای من خالی گذاشته بودند. به محض اینکه رسیدم کافه چی قهوه ام رو روی میز گذاشت. هیچ حرفی با هیچ کس نزدم. فنجون قهوه ام رو از روی میز برداشتم و با دست دیگرم صندلی رو کشیدم روی زمین و چند قدم بردم عقب تر و گذاشتمش وسط فضای خالی بین میز ها. برگشتم سمت میز. رو کردم به رامین و خیلی جدی گفتم
-    اسلحه ات رو بده.
قبلا هم با اسلحه رامین براشون نمایش بازی کرده بودم و چند تا داستان قوی تعریف کرده بودم. دستش رو برد سمت کمرش و اسلحه اش رو در آوردم و به سمت من گرفت. از دستش گرفتم و دوباره رفتم سمت صندلی. بچه ها همه ساکت بودند که ببینن چی قراره تعریف کنم و داستان از چه قراره. صدای رضا به گوشم خورد
-    باید جالب باشه. نیومده شروع کرد.
رامین دستش رو برد سمتش و یواش زد به بازوش
-    ساکت باش ببینیم چی میخواد بگه.
داشتم کنار صندلی وسط کافه آروم قدم میزدم و جرعه جرعه از لبه فنجون داغ قهوه مینوشیدم. نمیتونستم خنده ام رو کنترل کنم و مدام لبخند میزدم و اسلحه رو توی دستم حرکت میدادم.
-    یه چیزی به ذهنم رسیده. یه چیزی که احتمالا بعد از امشب دیگه چیزی شبیهش نمیشنوید. یه داستان ناب. یه نمایش عالی. نمایشی که بعد از اینکه تموم شه مطمئنم همتون انگشت به دهن میمونید.
رضا داشت خیلی دقیق گوش میداد. انگار داشت هر چیزی که میگفتم رو حفظ میکرد. رامین دستش رو انداخته بود دور گردن سمانه و سمانه هم لم داده بود توی بغلش. فریبا داشت قهوه میخورد و جوری به اطراف نگاه میکرد که معلوم بود در حال فخر فروختنه که اینکه همتون انقدر مجذوبش شدید و داره اینجوری خودنمایی میکنه شوهر منه.
-    اصل داستان رو وقتی میگم که قهوه ام تموم شه. اما اول میخوام براتون از کاری که یکی دو ساعت پیش کردم بگم.
اسلحه رامین رو گذاشتم روی صندلی. دست کردم توی جیبم و لباس زیر اون زن رو کشیدم بیرون. تراول های توی جیبم هم به همراهش بیرون کشیده شد و ریخت روی زمین.
-    این لباس زیر یه فاحشس. فاحشه ای که اسمش رو نمیدونم ولی یک ساعت توی اتاق خوابش باهاش هم بستر بودم.
رامین لبخند زد و صورتش رو برگردوند سمت رضا. رضا زیر لب گفت
-    راست میگفتا. اینجوریشو تعریف نکرده بود تا حالا.
سمانه بهش اشاره زد که حرف نزنه. فریبا چشمهاش گرد شده بود. اصلا توقع همچین داستانی رو نداشت. انقدر صریح جمله ام رو گفتم که انگار واقعا باورش شده بود. 
-    این رو برای این آوردم اینجا که یه چیزی رو بهتون ثابت کنم. گرفتن این تیکه از لباس یه فاحشه برام خیلی آسون بود. آسون تر از چیزی که فکرش رو بکنید. نمیدونم میدونید یا نه ، ولی بوی لباس زیر فاحشه ها با آدم های دیگه یه کم فرق داره.
بردمش سمت صورتم و چسبوندم به دماغم. نفس عمیقی کشیدم
-    بوی خوبی نمیده. ولی خب بوش میتونه از بوی خیلی از آدمها بهتر باشه. یه فاحشه به فاحشگی خودش باور داره. هم خودش میدونه چیه ، هم دیگران. تظاهر به هیچ چیز نمیکنه. اما کسانی هستند بین آدمها که فکر میکنی خوبن، اما به هیچ اخلاقیاتی پایبند نیستند. فرض کنید یک نفر یک فرصت داره تا چند تا از این آدمها رو از این دنیا پاک کنه.
فنجون قهوه رو بردم سمت دهنم و کامل سر کشیدم. خیلی تلخ بود. انقدر که میخواستم همه چیز رو زود شروع کنم یادم رفته بود توش شکر بریزم. خم شدم و فنجون رو گذاشتم روی زمین کنار پایه صندلی. اسلحه رو از روی صندلی برداشتم و نشستم.
-    میخوام حقیقت رو امشب براتون روشن کنم. حقایقی که البته خودتون میدونید ولی احتمالا یادتون رفته.
دستم رو بالا بردم و سر اسلحه رو گرفتم سمت رامین
-    بعضی آدمها کثافت تر از اون چیزی هستن که بشه حتی بوشون رو تحمل کرد. به هیچ چیز رحم نمیکنن فقط به فکر خودشونن. وقتی دارن یه کاری میکنن به هیچ چیز فکر نمیکنن. البته همه اشتباه میکنن، ولی اشتباه داریم تا اشتباه. مثلا این آدم که سر اسلحه سمتشه، این کثافت قابلیت این رو داره که عشق صمیمیترین رفیقشو ازش بدزده.
چشم های رامین گرد شده بود. دستش رو از دور گردن سمانه برداشت. کمی حالت تدافعی به خودش گرفت. آدم باهوشی بود. اصلا به روی خودش نیاورد که چیزی که میگم حقیقته و ترجیح داد همونطور که همه فکر میکردن من در حال بازی یک نمایش و گفتن یک داستانم ، اینطور وانمود کنه که همه حرفهای من داستانه. لبخند مضحکی زدم و سر اسلحه رو کمی بالابردم و گفتم
-    همچین آدمی لیاقتش مرگه ، بنگ
اسلحه رو از روی سمانه عبور دادم و گرفتم سمت رضا که داشت خیلی مضحک و زیرزیرکی به رامین میخندید و سیگار میکشید
-    بعضی از آدم ها هم هستن که از دیگران سوء استفاده میکنن. شاید خودشون هم این رو نمیدونن ولی ذاتا مثل انگلن. ایده ها و افکار دیگران رو به اسم خودشون ثبت میکنن و انقدر به این کار عادت میکنن که خودشون هم باورشون میشه که همه اون ایده ها مال خودشون بوده.
خنده از روی لبهاش محو شد. سرش رو کمی پایین برد و سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد و اون هم به روی خودش نیاورد که این داستان بر اساس واقعیته
-    این آدم ها هم لیاقت زنده بودن ندارن ، بنگ
اسلحه رو گرفتم سمت سمت فریبا، اخم هاش رو در هم کشید و غضبناک نگاهم کرد. در نگاهش حرف بود. انگار میخواست بگه هر چیزی که میخوام در موردش بگم رو بی خیال بشم و دهنم رو ببندم.
-    بعضی آدم ها مثل لاشخورن. منتظر میمونن تا یکی به فنا بره و بعد از لاشه اش به نفع خودشون استفاده کنن. اینها منتظر میمونن تا به بدترین نقطه پستی برسی و بعد دستت رو میگیرن و تا همیشه تحقیرت میکنن و برای کمی محبت باید بهشون التماس کنی. اینها هم لیاقت زندگی ندارن ، بنگ
معلوم بود که میخواست از روی صندلی بلند شه و بیاد جلو و بزنه توی گوشم. رضا دستش رو گرفت و آروم در گوشش پچ پچ کرد. میشد حدس زد چی بهش گفت. احتمالا بهش گفت بذار ارجیفشو بگه و ضایع بازی در نیار، کارش که تموم شد جوابشو میدیم. از این فکر خندم گرفت. این حرفی بود که اگه من جای رضا بودم بهش میزدم. اسلحه رو بردم سمت سمانه
-    بعضی ها هم هستند که تعریفی براشون وجود نداره. دوست داشتنی هستن. زیبایی در این آدمها به حد اعلا رسیده. هرچقدر تلاش میکنی که بهشون فکر نکنی و دوستشون نداشته باشی نمیشه.
سکوت کردم. داشتم توی صورت سمانه نگاه میکردم. چهره اش طوری بود که انگار از حرفهایی که زده بودم خوشش اومده بود و حس پشیمونی خاصی رو از نگاهش میخوندم. داشت مستقیم توی چشمم نگاه میکرد
-    ولی نمیتونن خوب باشن، چون ذاتا پستن و هیچ چیز به جز خودشون براشون مهم نیست. اصلا معنی عشق و علاقه رو نمیفهمن. دست خودشون نیست. اینها انتخاب نکردن که فاحشه باشن اما نا خودآگاه فاحشگی میکنن و دیگران رو هم به فاحشگی میکشونن. اینها هم لیاقت زندگی ندارن ، بنگ.
اخم کرد. سکوت کل کافه رو گرفته بود. مستقیم بهشون توهین کرده بودم و چیزهایی که یادشون رفته بود رو به یادشون آورده بودم اما هیچ چیز نمیتونستن بگن. حس لذت خاصی توی وجودم بود. انگار این حرفها رو مدت طولانی ای توی ذهنم پرورونده بودم ، اما در اصل اینطور نبود. همه اینها دقیقا وقتی به ذهنم رسید که لباس زیر اون زن جلوی پام نظرم رو جلب کرد. اسلحه رو بردم سمت شقیقه خودم. گذاشتمش کنار گوشم. سرد بود.
-    آدم هایی هم هستن که ذاتا بازیچه ان. از همه چیز به خاطر دیگران میگذرن. نه صد در صد به خاطر دیگران. شاید هم به خاطر خودشون. به خاطر اینکه اونهایی رو که دوست دارن کنار خودشون نگه دارن. اینها از همه آدمهای پستی که قبلا گفتم پست ترن. شاید بهترین فکر ها و زیباترین ذهنیت رو داشته باشن، اما اینها به حقارت عادت کردن. اینها نه چیزی برای بدست آوردن دارن و نه چیزی برای از دست دادن. اینها بیهوده فقط تفکر میکنن. اینها هم لیاقت زنده بودن ندارن.
ضامن اسلحه رو آزاد کردم. ماشه رو کشیدم. ته گلوم سوخت. نمایش تموم شد.

تابستان 1395
ارسطو خوشحساب
به یاد نویسنده خوش ذوق زنده یاد بیژن کارگر مقدم

بازگشت به صفحه اصلی