ارسطو خوشحساب

نویسنده داستانهای جنایی و تخیلی

آرشیو رمان ها

روانپریش خوب

روانپریش خوب ، فصل اول - یک اثر هنری ، بخش اول

مقدمه نویسنده
هیچکدام از ما آدم های کاملی نیستیم. اگر از نگاه دین در نظر بگیریم از همون ابتدای خلقت هم ، نه آدم و نه حوا کامل نبودند و کم و کاستی هایی در شخصیتشون داشتن. چون اگر کامل بودند تصمیم درست رو میگرفتن و به جای اینکه گول شیطون رو بخورن حرف خدا رو گوش میدادند.
اگر هم بخوایم علمی در نظر بگیریم و نسبت به نظریه تکامل داروین بررسی کنیم که دیگه تکلیف مشخصه ، باید انسان رو یک میمون رو به تکامل در نظر بگیریم که در اینصورت اصلا نمیشه توقع کامل بودن رو از این موجود داشت. در هر صورت نکته کلی اینه که اختیار در انسان باعث میشه که هیچوقت کامل نباشه.
هر انسانی امیالی داره که هیچکس از اونها خبر نداره. رازهایی برای خودش داره. هر انسانی کارهایی میکنه که از اونها لذت میبره اما از اینکه دیگران از اون کارها با خبر بشن میترسه ، شاید هم خجالت میکشه. همه آدم ها دروغ میگن، بدون استثناء. دروغ در ذات آدم وجود داره و روی دی ان ای انسان نقش بسته. لذتی که انسان از امیال مخفیانه ای که داره میبره به مراتب خوشایند تر از کارهاییست که آشکارا میشه ازشون لذت برد. اصولا حریم شخصی هم از همین خاصیت آدم ها نشات گرفته.
مطمئن باشید ، اون شخصی که پاراگراف بالا رو میخونه و نقضش میکنه دروغگوتر از شخصیه که همون پاراگراف رو میخونه و قبولش میکنه.  
البته هیچ کودوم ازین حرفا باعث نمیشه که بتونیم در مورد یک انسان قضاوت کنیم که آدم خوبیه یا آدم بدیه. وقتی همه ما دروغگوییم ، کارهای مخفیانه میکنیم ، لذت های مخفیانه میبریم و امیال مخفیانه ای داریم ، قضاوت در مورد اینکه چه کسی انسان خوبیه و چه کسی بد، کار خیلی دشواریه. ما ظاهر و رفتاری رو از آدمها میبینیم که خودشون اون رو به ما نمایش میدن و این ظاهر آدم هاست که مشخص میکنه چه کسی در هنگام قرارگیری میان جامعه آدم مثبتیه و چه کسی منفی. شخصیت اصلی این داستان هم یک انسانه معمولیهکه همین خاصیت های مشترک بین تمام آدم ها رو با خودش به دوش میکشه و البته به دلیل روش زندگیش از کودکی، کمی با دیگران تفاوت داره.
این رو هم باید بگم ، اگر در داستانی که میخونید تشابه اسمی ای با شخصی به چشمتون خورد ، مطمئن باشید که این تشابه کاملا اتفاقی بوده. چون پیدا کردن اسمی که بین میلیون ها نفر تک باشه و روی کسی نباشه کار غیر ممکنیه. البته سعی کردم این اتفاق نیافته اما باز هم لازم دونستم که این نکته رو در مقدمه بنویسم.
نویسنده : ارسطو خوشحساب






فصل اول
یک اثر هنری












بخش اول : پول و خانم ریاحی
ساعت 7:30 عصر بود که با صدای زنگ تلفنم از اعماق افکارم بیرون اومدم. اصلا حوصله جواب دادن نداشتم. دوست داشتم توی تفکراتم غوطه ور باشم. اما کار من طوریه که نه تنها از این راه در آمد دارم ، بلکه یک مسئولیت خاصی احساس میکنم ، از طرفی هم هیجان این کار رو دوست دارم. تلفن رو جواب دادم.
-    بله؟
یک صدای زنونه ، کمی مسن و آروم ، با حسی غمگین از اونطرف خط به گوشم رسید.
-    سلام ، من با تلفن آقای سامانی تماس گرفتم؟
-    بله بفرمائید خودم هستم.
-    در مورد یک موضوعی میخوام باهاتون صحبت کنم که پشت تلفن نمیشه مطرح کرد.
-    من در خدمتتونم خانم ، یک جا قرار بذاریم صحبت کنیم.
-    اگر امکانش هست تشریف بیارید منزل من.
-    مشکلی نیست ،آدرس بدید یادداشت میکنم.
آدرس رو روی کاغذی که زیر دستم بود نوشتم ، خیلی سر راست بود. اون منطقه رو کاملا بلد بودم. حتی میتونم بگم توی اون خیابون ها ، وقتی جوانتر بودم خاطرات خوشی رو گذرونده بودم. دختری که روزی بهش علاقه داشتم و عشق دوران نوجوونیم بود توی همون محل زندگی میکرد.
-    چه ساعتی اونجا باشم؟
-    ساعت 10 به بعد باشه. 10:30 خیلی خوبه.
-    کمی دیر وقته ولی مشکلی نیست ! میبینمتون. لطف کنین اسم کاملتون رو بگید که من توی دفترم یادداشت کنم.
-    من ریاحی هستم. نسرین ریاحی.
کمی به ذهنم عجیب اومد ، تماس بی موقع ، قرار بی موقع. اون هم یه خانم که مشخص بود تا به حال با یکی مثل من کار نکرده ، بعد از هفت هشت سال تجربه کار با افراد مختلف کاملا تونستم این رو از نوع صحبت و نوع قرار گذاشتنش متوجه بشم. از طرفی اسمش خیلی به ذهنم آشنا اومد. به نظرم از یکی از دوستانم که گاهی با هم همکاری میکنیم شنیده بودم. تصمیم گرفتم پیگیری کنم و به محسن شیرازی که چند سالی از من بزرگتره و یه جواریی استادم بود زنگ بزنم.
-    الو بفرمائید.
-    سلام پیرمرد خوبی ؟ کارا ردیفه ؟
-    آره بد نیست ، هنوز درگیر این پروژه آخری هستم. پیرمردم خودتی بچه!
-    خیلی طول کشید که پیرمرد ، اگه کمک خواستی بگو حتما.
-    باشه ممنونم. کاری داشتی با من ؟
-    آره، نسرین ریاحی میشناسی.
-    میشناسم ، چطور ؟ چیزی شده ؟
-    مگه چیزی قراره بشه ؟
-    آره خب بستگی داره که چرا این سئوال رو پرسیدی! نسرین ریاحی همسر هومن ریاحیه، هومن ریاحی هم ازون کله گنده های سیستم انتقال عتیقه به خارج از مرزه. معمولا کسی باهاش درگیر نمیشه. آدم پولداریه ، خودش خیلی جربزه نداره ولی آدم دوروبرش زیاده ، البته اگه این خانم همون خانمی باشه که من میشناسم!
-    منم قرار نیست باهاش درگیر بشم. اسم این خانم جایی به گوشم خورد و برام آشنا بود گفتم از تو بپرسم ببینم شاید بدونی ، خب توی پیرمرد 20 سال از من بزرگتری و چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کردی.
-    برو پسر ، برو به کارت برس سر به سر من نذار اینجا خیلی درگیرم.
-    باشه محسن جان. ممنونم.
قاچاق عتیقه ، به من چه ربطی داره. اصلا من تا حالا عتیقه از نزدیک ندیدم که حالا بخوام تو این زمینه پروژه قبول کنم. تصمیم گرفتم به حرفای محسن توجه نکنم و برم ببینم چه خبره.
ماشینم رو چند تا خیابون قبل از آدرسی که داده بود پارک کردم. پیش خودم فکر کردم اگر این آدم کله گنده ایه بهتره ماشینم رو کسی جلو در خونش نبینه. هوا بارونی بود و نم نم بارون خیابون رو خیس کرده بود.
از همونجا یه دربست گرفتم تا میدون اصلی. کلاه لبه دارم رو سرم گذاشتم و از میدون هم با تاکسی رفتم تا بلواری که آدرس داده بود. خیابون و کوچه ای که گفته بود رو پیدا کردم و رسیدم به یه خونه ویلایی بزرگ. در خونه بزرگ و سفید بود ،اطراف خونه رو نگاه کردم ، چند تا دوربین مداربسته داشت که سه تای اونها امکان داشت تصویر درب ورودی رو بگیرن. لبه کلاهم رو تا روی پیشونیم پایین کشیدم و یقه کاپشنم رو هم روی گردنم آوردم و زنگ رو زدم.
-    بله؟
صدای همون خانم پشت تلفن بود که از آیفون به گوشم رسید. طوری که صورتم توی تصویر دوربین آیفون معلوم نباشه گفتم.
-    باز کنید خانم ریاحی ، ساعت 10:30 با هم قرار داشتیم.
-    بله آقای سامانی، بفرمائید طبقه سوم.
وارد یک حیاط بزرگ شدم. گلکاری شده و مرتب بود. هشت تا پله سفید بزرگ رو رد کردم و وارد دالون اصلی خونه شدم. توی راهرو ها و گوشه و کنار دیوار ها مجسمه های آبی رنگ و کوزه ها و ظروف تزئینی آبی و طلایی و مشکی رنگ زیادی به چشمم خورد. پله های دایره واری داشت، نیمه طبقه دوم رو که رد کردم ، خانم ریاحی رو دیدم که بالای پله ها منتظر من بود.
چهره ای آرام داشت ، کت و دامن روشنی  تنش بود. لاغر اندام بود با موهای خرمایی رنگ ، چشمهایی روشن با آرایشی خیلی ملایم. حدودا چهل و هفت هشت ساله. معلوم بود زمانی که جوانتر بوده دختر زیبا رویی بوده. نگاهش نگران و سرد بود. زن های زیبای اینچنینی فکر من رو خیلی سریع به خودشون مشغول میکنن. تو همین فکر ها بودم که صدایش را دوباره شنیدم .
-    خوش آمدید آقای سامانی.
-    سلام خانم ریحانی.
خیلی سریع من رو از اتاق پذیرایی عبور داد و به اتاقی کوچک راهنمایی کرد که در آن یک میز شطرنج چوبی بود و دو کاناپه یک نفره روبروی هم که با یک میز از هم جدا شده بودند.  
-    سلام، بفرمائید بنشینید.
-    ممنونم خانم.
خودش از اتاق خارج شد. روی کاناپه سمت راست نشستم که روبروی درب ورودی اتاق بود. تکان خوردن دامنش وقتی داشت به سمت راه پله ها میرفت نظرم رو جلب کرد و با نگاهم تا پله ها دنبالش کردم ، دست راستش رو گذاشت روی نرده پله ها ، نگاهی به من کرد و گفت
-    چند دقیقه منتظر باشید من درها رو قفل میکنم و برمیگردم.
کمی نگران شدم ، چرا در ها رو قفل کنه؟ داستان از چه قراره ؟ دستم رو روی کلت کمریم که زیر کاپشنم بود بردم و ضامنش رو آزاد کردم. حدود 10 دقیقه منتظر شدم تا برگشت. وقتی داشت آرام از پله ها بالا میومد صدای پاهاش رو میشنیدم و تصور میکردم که چطور یک دستش را به نرده ها گرفته و با آن کفش های بنفش جلوباز و پاشنه های بلند یکی یکی پله ها رو طی میکنه.
پای راستش رو گذاشت روی آخرین پله و با پای چپ به طبقه سوم رسید. پاشنه کفشش طوری بلند بود که قدش رو نسبتا به من نزدیک کرده بود ، اما اینطور به نظر میامد که اگر کفش هاش رو در بیاره حدود 5 سانت از من کوتاه تر میشه.
همینطور که به طرف اتاق میومد با نگاهم دنبالش کردم ، نگاهی به من کرد و متوجه توجه من شد. وارد اتاق که شد در اتاق رو نیمه باز گذاشت. شاید اونطور که نگاهش میکردم کمی نگرانش کرده بود.
متوجه شدم که توی خونه تنهاست ، اما باز هم سعی داشت جوانب احتیاط رو رعایت کنه که کسی متوجه این ملاقات و حرف هایی که قراره گفته بشه نشه.
-    چیزی میل دارید؟
-    نه ، اگر چیزی بخوام شما باید برید و برام بیارید و من باید دوباره 10 دقیقه منتظرتون باشم. ترجیح میدم زودتر موضوع  رو مطرح کنید.
-    من به شما 100 میلیون پول میدم.
جا خوردم ، چرا ؟ مبلغ خیلی زیادیه. و اینکه اینطور قاطعانه و بی پروا در مورد این مقدار پول صحبت میکرد ، مشخص میکرد که کاری که قراره انجام بشه ، کار مشکل و یا خطرناکیه.  خودم رو کمی جمع و جور کردم و گفتم
-    مسائل مالی رو باید بعد از طرح موضوع در موردشون صحبت کنیم. لطفا بفرمائید موضوع چیه.
-    من میخوام همسرم و معشوقش بمیرن.
یک بار دیگه بی پروایی و جسارت این زن ، من رو شوکه کرد. این خواسته ای نیست که خیلی راحت بشه بیانش کرد ، اون هم با یک غریبه ، با کسی که اولین بار با او مواجه میشی.
-    منظورتون چیه خانم ریاحی ، !! (با لبخند) حتما خیلی عصبانیتون کردن.
-    من شوخی نمیکنم آقای محترم ، من میخوام شما همسرم رو به همراه اون زن که از صبح تا شب و شب تا صبح توی بغلشه بکشید و بابت اینکار صد میلیون پول نقد بهتون میدم.
-    کار من اینطوری نیست خانم. برای اینکار کسی رو استخدام کنید که آدم کش باشه.
از روی صندلی بلند شدم. دوست داشتم چیزی بگه که راضیم کنه که کارش رو قبول کنم. مبلغی که پیشنهاد داده بود مبلغ قابل توجهی بود.
خم شد و دستش رو به سمت میز شطرنج برد و از زیر میز یک کیف مشکی بیرون آورد و گذاشت روی میزی که بینمون بود.
-    بفرمائید. این هم پول. میتونید بشمرید. من میخوام شما اینکار رو برای من انجام بدید.
دوباره نشستم روی کاناپه. زیپ کیف باز بود، دستم رو بردم سمتش و لای کیف رو باز کردم و نگاه کوتاهی به داخلش انداختم. پر از تراول بود ! یک بار دیگه شوکه شدم ! برای بدست آوردن این مقدار پول باید حداقل 10 تا کار انجام میدادم. چند لحظه سکوت کردم. تو همون چند لحظه کوتاه به خیلی چیزا فکر کردم. به کارهایی که میتونستم با این پول بکنم ، به جاهایی که میتونستم برم ، به شرایط کاری و زندگیم که بعد از بدست آوردن این پول چقدر ممکنه تغییر کنن.
-    خب این کار به این سادگی که انجام نمیشه !!!!
-    پس قبول کردید که اینکار رو برام انجام بدید!؟
خودم رو کاملا جدی نشون دادم و جوابی به این سئوالش ندادم. ترجیح دادم اصلا متوجه نشه که به خاطر پول بوده و یا بفهمه که من رو تحت تاثیر خودش قرار داده.
-    برای اینکار زمان لازمه و باید تو این زمان شما هم با من همکاری کنید وبرنامه ای رو تنظیم کنید که من با همسرتون و اون خانم آشنا بشم.
-    من عکس همسرم رو بهتون میدم ، عکس اون خانم رو هم دارم.
-    نه با عکس شدنی نیست ! من باید ببینمشون. باید از نزدیک باهاشون آشنا بشم و تو یه موقعیت مناسب اینکار رو تموم کنم.
-    خب ! ما یک مهمانی در پیش داریم ، میتونم هماهنگ کنم توی اون مهمانی شرکت کنید و ببینیدشون.
-    چجوریه این مهمانی ، چند نفر دعوتن؟ چجور آدمایی هستن ؟
دوست داشتم صحبتم باهاش طولانی بشه ! با این که سنش از من بیشتر بود ولی حالت لبهاش وقتی صحبت میکرد بسیار زیبا بود، مخصوصا اینکه سعی میکرد با کلاس و با وقار صحبت کنه ، البته نمیدونم شاید واقعا طرز بیانش همینطور قشنگ و با وقار بود. اما من رو بدجور مجذوب خودش کرده بود. پاهاش رو انداخته بود رو هم و به خاطر استرسی که بابت این موضوع داشت مدام تکون میداد. از پشت میز کفش بنفشش مدام به چشمم میخورد و حواسم رو پرت میکرد. دستاش رو تو هم گره کرده بود و مدام کنار ناخن شصت دست راستش رو با دست چپش میکند.
-    تعدادی از دوستان و همکاران همسرم هستن به همراه خانواده و محافظهاشون.
-    پس باید مهمونی شلوغیباشه !
-    من که عادت کردم به این نوع دور همی ها ، ولی شاید برای شما شلوغ باشه!
بالاخره این زن با من شوخی کرد، لبخند قشنگی زد و چشماش برق زد. اما من اصلا به روی خودم نیاوردم که متوجه شدم.
-    چطور مگه ؟
-    کار شوهر من کار خاصیه
پریدم وسط حرفش
-    بله میدونم خانم ، ایشون قاچاقچی هستن
-    این چه طرز صحبت کردن آقا ، اون هم در مورد یک مرد محترم
جا خوردم ، از طرفی میخواد من بکشمش ، از طرفی اینطور در برابر شخصیتش موضع دفاعی میگیره ! اما من اون پول رو واقعا میخواستم و کوتاه نیامدم. خواستم مطمئن بشه که قراره خواستش اتفاق بیافته.
-    من معمولا در مورد کسانی که قراره بفرستمشون اون دنیا همینطوری صحبت میکنم. شما با این موضوع مشکلی دارید.
اینبار اون شوکه شد ، اصلا یادش نبود که چه درخواستی از من داشت. انگار به این نوع صحبت ها و گرفتن حالت تدافعی در برابر توهین به شوهرش عادت کرده بود ، البته قبل از زمانی که بفهمه شوهرش با زن دیگه ای رابطه داره.
-    نه مشکلی نیست ، عذر میخوام ازتون کمی عصبی هستم
-    خب من رو در جریان مهمانی بگذارید. روز و ساعتش رو بهم اطلاع بدید تا آماده بشم.
تصمیم گرفته بودم تو همون مهمونی کار رو تموم کنم. اما ترجیح دادم به خانم ریاحی نگم. چون اگر میفهمیدممکن بود با ترس و استرسی که داره کار رو خراب کنه. البته به نوعی روند کاری من همیشه همینطوری بوده. معمولا اتفاقی کارهام رو انجام میدم. لذت بیشتری از اینطور کار کردن میبرم و هیجانی که بهم میده خیلی بیشتره.
-    اگر اجازه میفرمائید من برم
-    خواهش میکنم ، نیازی به توضیح بیشتر ندارید؟
-    نه. مطمئن باشید کارتون انجام میشه. فقط اگر من رو تو این چند روز اطراف خونه دیدید متعجب نشید.
بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم که خارج شم. پشت سرم از روی صندلی بلند شد.
-    پولتون رو نمیبرید !
-    الان ؟
-    بله ، نمیخوام شوهرم یا کسی ازین خدم و حشم توی خونه این پول رو ببینن. ببریدش
بدون اینکه مسئله رو ادامه بدم خم شدم زیپ کیف رو بستم و برداشتمش.
-    خداحافط خانم ریاحی. منتظر خبرتون هستم
تا دم پله ها دنبالم اومد و همونجا باهام خداحافظی کرد. به طبقه اول که رسیدم یک زن مسن از اتاق سمت راستی بیرون اومد و از جلوی من رد شد و به اتاق سمت چپی رفت و در حین راه گفت
-    سلام آقا خوش آمدید.
-    ممنون خانم
به نظرم خدمتکارشون بود اهمیتی ندادم و رفتم. همه فکرم مشغول پولی بود که توی کیف بود. صد میلیون پول نقد، با خودم فکر کردم "چرا نشمردمشون ! اگر کم باشه چی؟ ولی این همه پول حالا ده تاشم کم باشه ! عیب نداره." اصلا فکر نمیکردم که پول بتونه انقدر من رو تحت تاثیر قرار بده.
با خودم فکر کردم " این همه پول ، میتونم برم ازین شهر ، برم تو یه شهر دیگه زندگی کنم. این زن هم که نمیتونه بیاد دنبالم، اصلا چون کارش انقدر بو داره اصلا نمیتونه به کسی بگه که این همه پول رو داده به من و من دورش زدم"
اما تصویر صورتش توی ذهنم ، مدل حرف زدنش ، نوع نگاهش، تصویر نشستنش روی کاناپه تکون دادن پاهاش از استرس و دستای گره کردش ، اینا رو چکار کنم ؟ "نه ! دوست دارم اینکار رو براش انجام بدم. دست خودم نیست ! باید اینکار رو براش انجام بدم. "
اصلا نمیتونستم درک کنم که من کی انقدر پول دوست شده بودم ؟ من کی انقدر دلرحم شده بودم؟ نمیدونم؟

صفحه اصلی